#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_288
و فرو کردن شمشير داخل قلب سياه اين دختر…نينا و بسته شدن چشم هاش…
خونش ريخته شد روي اين زمين…خون ناپاکش،خون سياهش…صداي جيغ و فرياد بلندش از هر صدايي برام آزار دهنده تر بود.کم کم صداش قطع شد…
و پايان…پايان زندگي اين دختر شرور به دستان من…دلم کمي آروم گرفت،انتقام خوبي بود…
هنوز شمشيرو از بدنش بيرون نياورده بودم.سربازي پشت سرم احساس کردم،شمشيرو به شدت بيرون کشيدم که چند قطره خون روي صورتم پاشيد.اون سرباز راحت از بين رفت…
کم و بيش سرباز ها با فهميدن کشته شدن ماني اطراف سيترا رو خالي مي کردن و در مي رفتن…
کم کم دور سيترا خالي شد و اطرافش پر از جسد…پر از خون…پر از سياهي…
سيترا،اين بانوي مغرور،ستمگر و ظالم تنها شد…تنهاي تنها در برابر سپاه بزرگ ما…سپاهي که تلفات ديد ولي نه به اندازه ي دشمن…کشته و زخمي داره ولي نه به اندازه ي دشمن…در برابر سپاهي که پيروز اين ميدون شدن و انتقامشو گرفت…
سيترا تنها موند در برابر کساني که بستگانشونو ازشون گرفت…در برابر کساني که به جز با خشم،نفرت و کينه نگاهش نمي کنن…کساني که پر از دردن و آماده ي انتقام از اين زن…زني ستمگر و ظالم،دروغ گو و قدرت طلب که حالا از هر کسي بي کس تره و تنها تر…نه سربازي،نه مانيايي و نه کسي که ازش حمايت کنه…
سرباز ها دور تا دورش قرار گرفتن تا ديگه راه فراري نداشته باشه.
سيترا با اينکه تنها شده بود ولي هنوز با جسارت و غرور تو چشم هاي تک تکمون نگاه کرد و پوزخندي به من زد و برگشت طرف جسد غرق خون مانيا.
دستمو محکم فشار دادم.درد مي کرد و خون،آستين لباسمو پر کرده بود.سرم يکم گيج مي رفت و چشم هام سياهي،اما ظاهرمو حفظ کردم.
سيترا نگاهشو به آرسان دوخت-پدرتو هيچ وقت نديدي،هيچ وقت ازش نپرسيدي که بدوني چه طور شده.مي دوني چه اتفاقي براش افتاد؟
بدون اينکه اجازه ي جواب به آرسان بده خودش ادامه داد-آره مي دونم همه گفتن اونو کشتن.ولي خودت خوب مي دوني فقط يه انسان که بالاتر از پريان و اشرف مخلوقاته مي تونه شاهو بکشه.و اين هم بايد بدوني که ورود انسان ها به اينجا تقريبا غير ممکنه و تا حالا انساني پاشو توي سرزمين پريان،کوتوله ها و…نذاشته،يعني اصلا انساني از اينجا ها خبر نداره.حالا به نظرت چطور پدرت مُرده؟
romangram.com | @romangram_com