#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_285
چه بحث زيبايي!خوشم اومد!تا حالا اين طوري ازم دفاع نشده بود!
مانيا بغض کرد ولي کاملا مصنوعي.
آرسان آروم گفت-حيلَشه(حيله).حواستون باشه…چند قطره اشک که ريخت تير هارو رها کنين چون اين کارش يعني اعلام جنگ.
چه اعلام جنگ عجيبي!
-ممکنه نقششو عوض کنه…
آرسان-هنوز به اون درجه از باهوشي نرسيده و در ضمن نمي تونه در عرض چند دقيقه همه رو به يک روش ديگه هماهنگ کنه…آماده باشين…(چند قطره اشک از چشم هاي خوشرنگ ماني چکيد)حالا…
در کسري از ثانيه از طرف ما تير هاي سوزان به همراه انرژي خورشيد پرتاب مي شد و از طرف اون ها آتش…
-چرا…نمي يان پايين؟
-بتوني هفتا از افراد نامرئي دورشو بزني خود به خود پرت مي شه رو زمين…اون افراد نگهش داشتن،خودش چنين قدرتي نداره.
نشونه گيري کردم و تيرو رها کردم.مثل هر دفعه صداي جيغ کوتاهي اومد و بعد کمي خاکستر.شش تاشونو به کمک ويدا زدم.يکي ديگه.
به جايي که احساس مي کردم يکي از اون موجودات شرور وجود داره نشونه گرفتم و…اين دفعه صداي جيغ ماني هم بلند شد و به زمين سقوط کرد.
وقتي مانيا فرود اومد همزمان لشکر تقريبا بزرگي پشتش ظاهر شد که فرماندشون…سيترا بود،با لبخندي پر از تحقير و تمسخر.
-آرسان،کارت به جايي رسيده که عليه مادرت لشکر کشي مي کني؟
-تو مادر من نيستي سيترا،خودت هم خوب مي دوني.
romangram.com | @romangram_com