#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_284
اين جمله توي ذهنم جون گرفت:همه فکر مي کنند هر آن کس که زيباست،مهربانست…دريا زيباست اما سيلي به صخره ها مي زند…
افراد خورشيد بهش خيره شده بودن.کاش باطنش هم زيبا بود.اما…نه اگه اون خوب بود،آرسان عاشقش مي شد…
از تراوشات ذهنيم ابروهامو براي خودم بالا انداختم…من الان چي گفتم؟
سرمو محکم تکون دادم که خنده ي مانيا،پر از ناز و کاملا تضاد اون خنده ي وحشتناک،بلند شد-گزينه ي خوبي نيست!خود درگيري داره…نمي خواي تجديد نظر کني؟
آرسان که مخاطب مانيا بود چيزي نگفت و فقط اخمشو پررنگ تر کرد.
از گوشه ي چشم ديدم که ويدا به کماندار ها علامت نامحسوسي داد.
مانيا با لحن لوس و مسخره اي گفت-آخـــــي!با تير و کمون اومدي کوچولو؟مي خواي منو از بين ببري؟واي واي چه خنده دار،جان تو مي شه لطيفه سال!يعني تو از قدرت هاي من خبر نداري؟من…مانيا…با تير و کمون مسخره ي افراد سرزمين خورشيد به فرماندهي يکي از افراد چيترا و وفادار کشته بشم…
و خودش و افراد نامرئي دورش شروع به خنديدن،کردن.
مانيا خندشو قطع کرد و به من زول زد.سوزش عجيبي در سرم احساس کردم اما فقط چند ثانيه…
اخم هاي مانيا درهم رفت و بلند گفت-يعني چي؟
-يعني از تو زرنگ تر هم هست…چيه؟مي خواستي راحت بري تو ذهنش و راحت تر روحشو جدا کني؟آ آ،کور خوندي!
با اخم و عصبانيت و کمي تعجب به آرسان نگاه کرد.انگار اصلا حواسش نبود بلند گفته.
ماني با حرص داد زد-يعني تو اينقدر نادوني؟يعني اين دختر…اين دختره زشت و بدون قدرت برات مهمه؟اينقدر مهمه که از قدرتت،قدرتي که نظيرش پيدا نمي شه،بهش دادي؟قدرتي که به من،با اون همه ناز و عشوه،ندادي،به اين دادي؟چي کار کرده برات؟اگه بگي من دوبرابرشو برات انجام مي دم…
آرسان پوزخندي زد و جواب داد-اين دختر روح پاک داره…تو داري؟هه!تو يکمش هم نداري که بخواي دوبرابرشو داشته باشي…
romangram.com | @romangram_com