#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_283
-تو از قدرت خودت به من دادي؟
-تاثيرش فقط تا پايان اين جنگه.
يک تاي ابرومو بالا انداختم-چرا؟
بي ربط به سوالم گفت-قدرت کميه.اونقدر نيست که همه چيز به يادت بياد.يه جور قدرت محافظتيه در برابر آتش که درون تو زياد دووم نمي ياره ولي خب…همين هم بهتر از هيچيه.
بدون توجه به حرف هاش گفتم-جواب سوال من…
-الان داريم مي ريم تو دل دشمن،به نظرت اين سوال ها مهمه؟نه مهم نيست پس اين بحثو همين جا تمومش کن…
ديگه چيزي نگفتم چون اخم هاش بدجور در هم رفتن…معلومه مي خواد از زير جواب دادن در بره اونم با خشونت.الحق که کارشو بلده!
گلوله هاي آتشي که بهم برخورد مي کرد چيزي حس نمي کردم ولي باز هر وقت يکيشون به سمت صورتم مي اومد ناخودآگاه جاخالي مي دادم و از صورتم دفاع مي کردم.
-به نظر من تا ما شروع نکنيم…سيترا و ماني کاري انجام…نمي دن.
آرسان-کاملا در اشتباهي!(و شروع کرد به شمرن از يک تا ده)?.??…?.?.?
-ها ها ها ها…
از شنيدن اين قهقه ي رعب انگيز،تصاوير کشته شدن افرادم،برام پررنگ تر شدن.
-اوه آرسان…خوبي عزيزم؟
با نفرت به مانيا نگاه کردم،مثل هميشه براي اولين بار مورد توجه قرار گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com