#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_286


-منظور من هم،خودم نبودم منظورم مراسم باشکوه سالمرگ سيتاي بزرگه.

-هه.چه مراسمي؟مراسم دروغ و حفظ ظاهر؟فکر کردي نفهميدم در طي اين مراسم نقشه ي قتل هزاران نفرو مي کشي؟تو لياقت جانشيني مادر منو نداشتي و نداري.مادر من از آتش بود اما مهر داشت حتي شايد بيشتر از بانو ميترا.به فکر مردم بود و به پريان يا انسان ها و حتي کوتوله ها کمک مي کرد و سعي مي کرد آسيبي به اون ها نرسونه.اما تو چي؟هه…

-مطمئن باش اگه سيتاي بزرگ هم بود همين کارو مي کرد الان بحث فرمانروايي و سرزمين در ميونه.

-اون در صورتي جنگ راه مي انداخت که سرزمين آتش در خطر بود،نه براي قدرت و حتي انتقام…

سرِ ما از اينطرف به اونطرف مي چرخيد.انگار بعد از چندين سال تازه حرفاشون سر باز کرده.

مانيا خودشو دخالت داد و با لحن لوس و گريوني گفت-سيترا اين کار هارو کرد اما من چه گناهي دارم که پسم زدي؟

آرسان نيشخندي زد-پس اون همه انسان و پريان که روحشونو به اسارت درآوردي؟اون همه روح که ازشون تغذيه مي کردي؟بدبخت تو لب مرز مرگي،به زور و با استفاده از روح ديگران سرپايي.

چي؟يعني چي؟يعني مانيا از قدرت روح ديگران خودشو سرپا نگه مي داره؟

مانيا عصباني و با چشم هاي سرخ داد زد-اون مردم حقشون بود.اونا روحشون پليد بود پس چه بهتر که من ازشون استفاده کردم و نزاشتم به ديگران آسيبي بزنن.

آرسان اين دفعه تمسخر آميز گفت-نه شما اصلا با انسان ها هيچ کاري ندارين،فقط وجود اونا مضر بوده و شما خيلي مفيدين!هه…(صداشو بلند تر کرد و داد زد)کسي که طرف سيترا و ماني باشه حقش مرگه…يک دقيقه به کساني که پشيمونن از همکاري با اين دو عفريته فرصت مي دم تا به ما ملحق بشن…فقط يک دقيقه…

مانيا کاملا سرخ بود و عصبانيتش آشکار.سيترا هم دست کمي از اون نداشت.کسي از جاش تکون نخورد.چند گلوله ي آتشي بزرگ که به سمتمون پرتاب شد ويدا دستور حمله رو صادر کرد و…ما به طرف اون ها هجوم برديم و ان ها به طرف ما.

انقدر شلوغ بود و همه چيز درهم که نمي فهميدم چه طوري از خودم دفاع مي کنم.

دوباره خون و خونريزي.خدا شاهده دلم راضي نيست به اين خونريزي ها اما…اگه اين خونريزي ها نشه ممکنه خونريزي هاي بدتر و جنگ هاي بزرگ تر به وجود بياد…

شبنم بين چند نفر گير افتاده بود.خنجر کوچکمو برداشتم و به سمت يکي از اون ها پرت کردم،حواسشون به من پرت شد و شبنم تونست در بره.


romangram.com | @romangram_com