#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_82


اول رفتم پیش نازی و یکم باهاش بازی کردم…خیلی جالبه که با ی ستاره ی واقعی هم صحبت بشی و بازی کنی…با صدای قار و قور (درسته؟) شکمم به خودم اومدم

-ناز نازی تو چیزی نمیخوری؟

خل شدم رفت،مگه ستاره دهن داره بخواد چیزی بخوره؟

خودم به نادونیم خندیدم-معلومه ستاره ها که چیزی نمیخورن ولی میدونی من خیلی گشنمه…راستی تو الان میتونی پرواز کنی؟

این حرف رو که زدم ستاره مثل یک پروانه از روی دستم پر کشید و پرواز کرد…

با ذوق و هیجان گفتم-وای چقدر باحال…خب بسه دیگه بیا پیش من

اما اون همینطور دور اتاق میچرخید

-اِ نازی میگم بیا اینجا

بلند شدم و دنبالش راه افتادم

-ناز نازی دختر خوب وایسا

حرکتش تند تر شد دیگه توی اون جای کوچیک میدویدم

-دِ میگم وایسا بچه چرا حالیت نیس؟

دستم رو به بالا و خودمم میدویدم که نمیدونم چی سر راهم سبز شد و من با جد و آباد نیوتن ی سلام علیکی کردم…

-آخخخ کمرم وای پام

سرمو بالا گرفتم تا مصوب این اتفاقات رو ببینم و اون چیزی نبود جز…

سُتــــــــــون…

ها چیه؟مگه حتما باید شاهزاده سوار بر اسب سفید باشه؟ مگه ستون چه گناهی کرده؟

همینطور ریز ریز با خودم حرف میزدم و حرص میخوردم…با کمک دستام بلند شدم و از شدت درد چشمام بسته شد…چند لحظه توی همون حالت بودم و بعد به زور ی قدم برداشتم که درد بیشتر شد…همونطور مونده بودم که ایندفعه واقعا دو نفر جلوم سبز شدن…

ماهان و آرسان

ماهان-چی شده؟ خوبی؟

romangram.com | @romangram_com