#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_83


-ماهان ستاره رو بگیر

آرسان -بخاطر ی ستاره این بلا رو سر خودت آوردی؟ببینمت

سرم رو آورد بالا…توی چشماش غرق شدم…چشماش مهربون شده بود…تصویر دختر بچه آبی پوش و پسر بچه سیاه پوش توی ذهنم ساخته شد…

پسر با مهربونی داشت با دختر حرف میزد و دختر بچه سرش پایین بود…

پسر-ببینمت…

سر دخترو بالا آورد و تصاویر از بین رفتن

اه لعنتی دوباره سرم درد گرفت…نمیدونم این سردرد بخاطر چیه!

صورتم از درد توی هم رفت

آرسان آروم گفت-خوبی؟

-سرم درد میکنه…خیلی درد میکنه…

کم کم راه اشک هام باز شد …اولین قطره اشکم رو پاک کرد ولی من از سردرد نمیدونستم چیکار کنم همش تصویر اون دختر و پسر توی ذهنم بود

با هق هق گفتم-سـ…سر…سرمـ…

ماهان با ستاره ی توی دستش اومد پیشم-چی شده؟چرا یکهو اینقدر حالش بد شد؟

آرسان -سرش درد گرفته

ماهان-خب یکاری کن…شما که جادوی پزشکی هم دارید…

آرسان-اون جادو روی همه کار نمیده

ماهان صداش بلند تر شد-پس میخوای همینطوری درد بکشه؟

آرسان با اخم خواست حرف بزنه که داد زدم سرم و بعد تاریکی…

-اینجا کجاست؟

خیلی برام آشنا بود…یکم به مغز نخودیت فشار بیار وانی…آهااان فهمیدم اینجا منطقه فلوراس…ایول به خودم…خب من اینجا چه میکنم؟

romangram.com | @romangram_com