#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_81
-کجا؟
-گوشی فروشی بعدا براتون میگم چیه
دنبالم اومدن توی مغازه و منم سه تا گوشی با سیمکارت گرفتم
-خب بریم…
سوار ماشین شدیم و ایندفعه اون دوتا جلو و من عقب نشستم
-از کجا رانندگی بلدی؟
آرسان -فوضولی؟
-تو فکر کن آره
-سیترا که گفت سرزمین ما خیلی از کارا و چیزای شما زمینی ها رو بلده و رانندگی هم یکی از اون کاراس
دوباره یاد اون سیترا پست فطرت افتادم…اون میخواد زمین رو نابود کنه اما من نمیزارم…نه به خاطر خودم بلکه به خاطر کسانی که منو بزرگ کردن و دوستم نازی…من اجازه نمیدم…
در تمام مدتی که این فکرا رو میکردم پوست لبم رو میجویدم و اصلا به اطراف کاری نداشتم حالا خوبه شیشه ها دودی بود کسی ما رو نمیدید آخه ماشین دست دوم بود اما خیلی تمیز و کامل بود
با صدای آرسان به خودم اومدم -تموم شد
از توی آینه نگام میکرد…
ازش تنفر پیدا کرده بودم اونم هم دست مادرشه…توی چشاش نگاه کردم …سرش رو انداخت پایین و گفت-رسیدیم
خودش پیاده شد و منم سریع رو به ماهان قضیه ادقام قصر و سرزمینا رو گفتم
ماهان-باشه من سریع خبر میدم
-دمت گرم
پیاده شدیم و به داخل هتل رفتیم…اول همه ی توضیحات درباره گوشی رو بهشون دادم که آرسان از من بیشتر وارد بود…من نمیدونستم انقدر به زمینی ها شباهت دارن…و آخر سر هم این آرسان قشنگ منو قهوه ای کرد با حرفش-تو هم نمیومدی من همه ی راه کار هارو میدونستم و به تنهایی میتونستم اون سه کلید رو پیدا کنم…
بیشوور عوض دستت درد نکنشه!
هر کدوم به سمت اتاق خودمون رفتیم…
romangram.com | @romangram_com