#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_42


ماهان -پاشو باید آماده شیم دو ساعت دیگه راه میوفتیم

اه نمیزارن آدم یکم بخوابه

من-تو برو من میام

-ا زرنگی من برم که تو دوباره بخوابی؟

اکه هی نه انگار نمیشه خوابید…بلند شدم و گفتم -اینجا حموم دارین؟

ماهان-آره از در که بری بیرون سمت راست در سومی حمامه به هینا میگم برات لباس بیاره

-مگه هینا اینجاس؟

-آره برای کمک اومده من رفتم منتظرتم

از اتاق رفتم بیرون و سمت راست در سومی در رو باز کردم و…

یا ابالفضل اینجا حمومه آیا؟

خیلی جالب بود…شیر آب ها به شکل خورشید بود صابون ها به شکل خورشید کلا همه چیز به شکل خورشید…

شیر آب رو باز کردم که چشام از حدقه زد بیرون…به جای آب ازش نور طلایی میومد،دستم رو گرفتم زیر نور که یک حس خوبی بهم دست داد…

یک تصویر جلوی چشمم اومد همون دختر آبی پوش با یک زن که صورتش مشخص نبود-دختر خشگل من رفته حمام؟

-آله ماما(آره مامان)

یعنی چی؟این تصویر چی بود؟ سعی کردم به اونا فکر نکنم تا بتونم روی نقشه ام تمرکز کنم…

هینا برام لباس آورد…یک پیرهن و شلوار که پیرهن طلایی و دامن سفید بود…فکر کنم به خاطر اتحادی که کردند لباس ها دورنگه شده

-هینا؟

-بله بانو؟

-ملکه ها و شاهزاده کجان؟

-داخل سالن سفر…دارن نیکلا و گلاس رو آماده و چک میکنن

romangram.com | @romangram_com