#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_43
-نیکلا و گلاس؟
-دو پرنده ی قهار سرزمین سیترا که نظیرشون در سرعت پیدا نمیشه و قراره باهاش سفر کنید
-آهان با پرنده میریم پس
-بله،راستی بانو درباره ی ازدواجم…
ای خدا من چی به این بگم؟
-من که گفتم قدرت هام اونقدری نیس که بشه هر چیزی رو دید
-بله خب طوری نیس من تصمیم گرفتم ازدواج کنم
-بهش علاقه داری؟
-خیلی خیلی
-اونم دوست داره؟
-خیلی زیاد
-پس باهاش ازدواج کن اگه عشقتون پاک و واقعی باشه حتما خوشبخت میشین…منو به سالن سفر میبری؟
-بله حتما از این طرف…
همراه هینا به سالن سفر رفتیم…چه جالب ما سالن ترانزیت و پرواز داریم اینا سالن سفر
-سلام
همه جواب دادن و دوباره به کار خودشون مشغول شدن یکم جلوتر دو تا پرنده بزرگ بودن که یکی قرمز و دیگری نارنجی بود یجورایی وحشتناک بودن
یهو اون پرنده قرمزه از دهنش آتیش بیرون اومد و من جیغ زدم مگه دایناسوره
ملکه سیترا -آروم باش نیکلا اون ملکه وانیاس
اما نیکلا دوباره آتیش از دهنش بیرون اومد و به سمت من حرکت کرد
اون میومد جلو من میرفتم عقب
romangram.com | @romangram_com