#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_41
داخل اتاق شدم این یکی اتاق هم جز تختی بزرگ به صورت ابر و آینه ای به شکل خورشید و یک پنجره چیزی نداشت…
روی تخت دراز کشیدم و دوباره فکر ها به ذهنم هجوم آوردن
من باید کاری کنم تا ملکه سیترا به خواسته اش نرسه …ولی چطوری؟من اصلا از نقشه ی اون خبر ندارم
ولی به احتمال قوی اون به چهار کلید نیاز داره
و من میتونم…
آره همینه…همینه…پیدا کردم،آفرین به هوش خودم این ایده عالیه…
من نمیزارم ملکه سیترا کاری از پیش ببره من باید سرزمین هارو نجات بدم
با فکر به ایده ای که به ذهنم رسیده بود کم کم خوابم برد در انتظار ماموریتی که دارم و سفر به…ایران
********
-پاشو …پاشو
یکی هی تکونم میداد و میگفت پاشو…هیچ جوره هم ول نمیکرد لامصب
-اهه مگه من نمکدونم هی تکونم میدی؟بزار دو دقیقه کپه امو بزارم
دیگه تکونم نداد و حرفی هم نزد ولی نمیدونم چقدر گذشت که دوباره شروع کرد-پاشو پاشو
-ای زهر انار چته؟دوباره شروع کردی؟
-دو دقیقه تموم شد
ای بابا گیر کی افتادیم ما؟
چشمام رو باز کردم و با چهره ی خندان ماهان مواجه شدم
من-مرض داری؟
-دقیقا…بلند شو
-تو مسئول اینی که صبح ها منو بیدار کنی؟بزار بخوابم بابا من خوابم میاد
romangram.com | @romangram_com