#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_36
آفتاب-اهه ماهان کسی که اینجا نیست بزار راحت باشم
ماهان-پرنسس آفتاب من در همه حال همون شاهزاده ماهانم…شاه،زا،ده
شاهزاده رو بخش بخش گفت
آفتاب ایشی گفت و ساکت شد
چه باغ زیبایی!چرخی دور خودم زدم که صدایط توی گوشم پیچید-وانی تو خیلی خوبی…خیلی خوبی…
صدای یک پسر بچه بود
از حرکت ایستادم…چی میخوای به من بگی؟این صداها و تصویر ها چیه؟یعنی اون دختر بچه آبی پوش منم؟
ماهان-وانی خوبی؟
اهه اینم قرص خوبی خورده…هی میگه خوبی
من-آره خوبم میشه بریم داخل نمیخوام ابنجا باشم
ماهان-یاد چیزی افتادی؟
آفتاب-خدا بده شانس چه هوای بعضی ها رو دارن…
اینقدر تیکه بنداز تا جونت درآد…فکر کنم این آفتاب ی حسایی به ماهان داره
ماهان بی توجه به آفتاب منتظر جواب من بود
من-بریم داخل منم حالم خوبه
ماهان-باشه بریم
راه افتادیم که وسط راه با فلورا برخورد کردیم
فلورا احترامی گذاشت و سلام کرد
نه بابا احترام هم بلده؟اون روز که دیت من رو از جا درآورد
فلورا از کنارمون رد شد و ماهم به سمت قصر رفتیم
romangram.com | @romangram_com