#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_267

محکم بغلش کردم. آرش به قولش وفا کرده بود. بوسیدمش و بوییدمش. بوی مامان را می داد:
-چطور راضی شد؟
-به فکر خودش نادرو گروگان گرفته...یک ساعت بیشتر بهم وقت نداده...اگه ترش از آبروریزیش نبود ، نشونش میدادم که...
بغضش را فرو داد:
-تو به این چیزا کار نداشته باش عروس خانم.
نگاهم را در صورتش چرخاندم، با اینکه حالش خوب نبود ولی اثری هم از کتک خوردن در صورتش دیده نمیشد. انگار متوجه شد که دنبال چه میگردم که تلخ خندی زد:
-بعد از برگشتنم اصلا باهام حرف نزده..مثل یه دیوارم...انگار بو برده بود میخوام جدا بشم آتو دستم نداده....حالام که فهمیده ...بیخیال..
زمزمه مان آرام بود. اشکهایم را پاک کردم. زیبا با شوخی فرنگ را کنار کشید:
-بیا اینور فرنگ جون عروس خانمو ببینم. ااا گریه نکنی آرایشت خراب میشه ها..
مائده جلو دوید:
-کو..گریه کردی؟ اهه ...من خودمو پرت میکنم پایینا..این چه وضعشه
از پا کوبیدنش همه خندیدند. شاید بهتر بود خودم را بیه بیعاری میزدم. برایش دهانم را کج کردم. او چه خبر داشت از دل پر درد من. دست رنجور خواهرم را در دست فشردم. به رویم لبخند زد و آرام زمزمه کرد:
-برم مامانو ببینم؟
دلم برای مظلومیتش سوخت. دل خودم هم برای مامان تنگ بود. نگذاشته بودند ببینمش. سرم را به نشانه تایید تکان دادم:
-برو عزیزم
به زیبا اشاره کرد . زیبا سرش را تکان داد و خواست به سمت در برود که ناگهانی ایستاد و بسته داخل دستش را به دستم داد.
با تعجب نگاهش کردم:

romangram.com | @romangram_com