#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_266
-واقعا خیلی بد شدم.
-خوب شدی هما جون. اینم خوب میشه نترس.
نیم ساعتی را به مسخره بازی گذراندیم. فاطمه خانم هم به جمع ما پیوست. این عقدکنان شده بود سوژه بیمارستان و راحت با همراهان من کنار می آمدند. نگاه معنا دار فاطمه خانم باعث شد اینبار از خجالت سرخ شدم. صورتم را بوسید و تراولی دور سرم تاب داد و کنار گذاشت. مائده دوباره دست به کار شد و صورتم را آرایش کرد. مجبورم کرده بود ،به جای لباس بیمارستان یک پیراهن جلوباز بپوشم. موهایم را روی سرم ساده جمع کرد و رشته ای از موها را رها گذاشت.
-حیف اینجا امکانات نداره.
هر سه می دانستیم که نباید این عروس خیلی خاص آرایش شود و این بهانه بود. دلم گرفت. اگر همه چیز خوب بود، الان مامان کنارم ، در آرایشگاه نشسته بود و مثل روز آرایش فرنگ شش دنگ حواسش به این بود که کسی با من بند نیاندازد. فرنگ هم مثل همه خواهران عروس، کنارم بود و برایم کل می کشید، لابد موقع ناهار هم برایم کباب می آوردند تا ضعف نکنم. اگر همه چیز مثل سابق بود ، حتما عزیزتر بودم.
هدیه صورتم را بوسید :
-نبینم بغض کنی هما!
مائده کنارش زد:
-برو اونور زحمتم خراب شد.
بعد چشمش را چرخاند و انگشتش را تهدید آمیز تکان داد:
-گریه نداریما..حواست باشه من خواهرشوهرم.
هدیه تشرش زد و او خندید:
-خب عقده خواهرشوهر بازی رو دلم مونده...به شیرین که نمیشه حرفی زد ، بهش برمیخوره..هما از خودمونه.
فاطمه خانم شماتت بار صدایش کرد و او دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد. هر چهار نفر خندیدیم. چقدر جای فرنگ و زیبا خالی بود. آه کشیدنم همزمان شد با صدای در. قبل از رخصت دادن ما ، در باز شد و پرستاری داخل اتاق شد:
-ماشالا چه عروس خوشگلی...عروس خانم امروز زیادی آوانس دادیما...اینجا بخش اعصابه..یک کوچولو آرومتر باشه؟ مهمونای دیگه اتم رسیدن...به داداشت گفتم اینا آخری هستن راهشون میدم
این راگفت و به افراد پشت سرش اشاره کرد که داخل شوند. زیبا بود که دست فرنگ را در دست داشت. شادی به خانه دلم بازگشت. از خوشحالی جیغ خفه ی کشیدم و در آغوش کشیدمش. فرنگ به گریه افتاد. ضعیف و لاغر شده بود. آرام در گوشم زمزمه کرد:
-مبارک باشه خواهری.
romangram.com | @romangram_com