#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_268
-سفارش آقای دوماده.
بعد سرش را نزدیکم کرد طوری که فقط من بشنوم گفت:
-یکم دلت به حال بدبخت بسوزه..اینقدر خوشگل نکن...امشبم اینجایی و اون دستش هیچ جا بند نیست.
چپ چپ نگاهش کردم خندید و با اجازه ای گفت و به همراه فرنگ از اتاق خارج شد. نگاهم روی بسته داخل دستم ثابت ماند. یک جعبه ی کشیده و بزرگ بود و روی جعبه، پلاستیکی بود که از همان بدو ورود بوی غذا از آن به مشام میرسید.
-به به سفارش داداش جان رسید. بیا بخور دختر جون تا بعد لباستو عوض کنی.
مات نگاهشان کردم. فاطمه خانم روی تخت نشاندم.
-بخور مامان جان جون بگیری.
-شما چی؟
-برای خودمو دخترا غذا گرفتم. باید برم پایین بیارمشون. تو بخور عزیزم.
مائده غرغر کرد:
-میگفتید قراره ناهار بخوره ، آرایششو کامل نمی کردم.
چشم غره ی فاطمه خانم کارساز شد و مائده به همراهش بیرون رفت. هدیه که تعللم را دید کنارم نشست و نایلون را بازکرد. بوی جگر کباب شده در بینیم پیچید.
-بیا عزیزم. اگه این سرخاب سفیدابا نبود الان هیچ رنگی نداشتی.
با خجالت لب گزیدم:
-میدونست..میخواید چکار کنید؟
-نه..از دیشب یک بند غر میزنه غذای بیمارستان خوب نیست ضعیف شدی...برای همین جگر گرفته.
خندید
romangram.com | @romangram_com