#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_224

صورتم را بوسید.
-توکلت به خدا باشه. هادی وقتی یک چیزی بخواد تا به دستش نیاره عقب نمی نشینه. وقتی دوباره خواست بیایم خواستگاریت اینو فهمیدم. بیشتر مردای اطراف من وقتی یکبار از یک نفر "نه"می شنون دیگه طرفش نمیرن. باور نمی کردم غرورش رو بذاره کنار. راستش خیلی از دستش حرص خوردیم. هم من و هم مائده، ولی بابا پشتش در اومد. مامانم زود راضی شد. آخه توی خر مهره مار داری.
-هنوزم ناراضی هستی؟
چشمهایش راریز کرد: دوماد راضی ، عروس راضی، گور بابای ناراضی! من چکاره ی حسنم.
خیلی جدی گفتم:
-خواهرش
زیر خنده زد و محکم در کمرم کوبید: دیوونه ای بخدا...ناراحت بودم ولی وقتی بله رو دادی بخشیدمت...اما اگه بازم داداشمو رد میکردی تا آخر دنیا نگاتم نمیکردم.
-خوشم میاد راستشو میگی.
-پس چی...یک داداش هادی عنق که بیشتر ندارم.
-عنق نیست بنده خدا!
چشمهایش چهارتا شد و به حالت مچ گیرانه نگاهم کرد. فهمیدم دوباره سوتی داده ام:
-پاشم برم ...الان کلاس بعدی شروع میشه.
دستم را کشید و نگه ام داشت. چشمهایم از او فراری بود.
-که عنق نیست داداشم. چنارم نیست...منم عرعر...خانم بهش گفته برو و هر بار من میگم آینده معلوم نیست میره تو لک.
-هدیه. توهم زدی عزیزم.
صورتم را محکم بوسید و صدایم را در آورد.
-عاشقتم زن داداش. خودت خری...نگو خاطرش عزیز نشده که کلامون میره تو هم.

romangram.com | @romangram_com