#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_223

-هیچی دیگه منو آورده اینجا. رفت و آمدمم بر عهده گرفته. کلاسمم خودش انتخاب کرده. همزمان شیرینی پزی پایه و پیشرفته...فکرش رو بکن! حالا قراره من با اینا شکم شوهرمو سیر کنم؟ یک آشی براش بپزم!
پس علت ماندنش این بود. کلاس بعدی ، کلاس پایه داشتیم. از ست هادی و کارهایش. هدفش از وارد کردن خواهرش به کلاسهای من چه بود؟
-پس با الهام هماهنگه!
-الهام؟
-مدیر موسسه. صاف تو رو توی کلاسای من گذاشتن!
-تا نیومدی تو نفهمیدم چه خوابی برام دیده. حالا اون کلاسم دستیاری.
-نه. اون یکی خودم مربیم. اینم وقتایی که الهام نیست میشم مربی.
-اوهوک!! ببین پسر موزمار چه اطلاعاتیم ازت داره.
لبخندم کش آمد. اما صورت هدیه در هم رفت. دستم را در دستش فشرد:
-نمیدونم با وضع پیش اومده کارتون به کجا میرسه . بیچاره داداشم از عاشقی خیر ندیده.
اخمهایم در هم رفت.
-بهش گفتم بره.
-توی کله خرابو من خوب میشناسم. نمیگفتی م خودم میفهمیدم. تو کلا از مردا فراری هستی. داداشم دوستت داره ، من بیشتر از اون نگران توی دیوونه ام.
نگاهی به هدیه انداختم. خیلی صمیمی نبودیم ولی مرا خوب می شناخت. من هم او را خوب میشناختم. هر دو رو بودیم و پیچ و خم نداشتیم. همین برایم عزیز کرده بودش.
-هدیه...با حرفایی که شنیدی..نظرت...در مورد من عوض نشده.
-دیوننه ای بخدا. یک عمره میشناسیمتون. با چهارتا جفنگ بذاریمتون کنار یعنی حماقت. دعا کن باباها کوتاه بیان.
-اگه نشه چی؟

romangram.com | @romangram_com