#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_222

-خب پس انگار عروسی داداشای تو هیچ کدوم قسمت من نیست. به پای هم ...
محکم به بازویم کوبید.
-خیلی خری. این هادی بدبخت حق داره اینقدر حرص بخوره. آخه تو خداییش چی داری ها...واه واه واه.
دوباره ریز خندید. نگاهش کردم. با انگشتش تلنگری به پیشانی ام زد.
-این تو کاهه؟ اون موقع که خانم جواب منفی داد ما خودمون رو کشتیم آقا رو زن بدیم نتونستیم. یک بار دماغ طرف کج بود. یک بار پاهاشو بد میذاشت و راه میرفت. یک بار لاغر بود. یک بار چاق بود...ایش. اون وقت حالا از خیر بله ی گرفته بگذره؟ معاذ الله.
لبخند بیرنگی روی لبم شکل گرفت.
-بخند بخند...همینکار رو کردی داداشم عقل از سرش پریده دیگه
چپ چپ نگاهش کردم. چشمهایش را چرخاند و برایم ادایی در آورد .خنده ام شدت گرفت. با هم همه وسایل را جمع کردیم. تا شروع کلاس بعد ربع ساعتی وقت بود. کنارش نشستم.
-جدی چی شد اومدی کلاس؟ تو که اهل این کارا نبودی. دیدمت خیلی تعجب کردم.
-والا اینو از داداش چنارم بپرس.
-هدیه!
-کوفت. پررو پررو اومده به شوهرم میگه این خواهر من هیچ هنری نداره. بفرستش بره آشپزی حداقل زنده بمونی.
با خنده نگاهش کردم. چشمهایش را برایم چرخاند.
-شوهرم پررو تر از اون بعد دو سال میگه آره گل گفتی...دو سال بدبختی کشیدم. آدم تا مچش عسل کنه ، بکنه تو دهن این مردا آخرش گازت میگیرن.
با خنده به پایش زدم.
-بس که خوشمزه ای. از عسل شیرین تر.
خودش هم خنده اش گرفته بود. چشمهایش را برایم درشت کرد و در آخر خندید :

romangram.com | @romangram_com