#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_225
-نه...ببین اشتباه میکنی...
-باشه من اشتباه میکنم. ولی هما خانم ...تو همون دختری نیستی که تا دو سال قبل وقتی اسم داداشم میومد اخم میکردی و بحث رو عوض میکردی.
-نه من..
-پیش قاضی و ملق بازی
-اشتباه میکنی.
زیر نگاهش نفسم به شماره افتاده بود. با ورود اولین هنرجو به کلاس، دستم را رها کرد و من از خدا خواسته برخواستم و بیرون رفتم. داخل سرویس بهداشتی شدم و صورتم را زیر آب گرفتم. در سرمای زمستانی گر گرفته بودم.
دستهایم را شستم و به هنرجوها خسته نباشید گفتم. منتظر بودم تا یکی یکی از کلاس خارج شوند. مثل روزهای گذشته هدیه آخرین نفر بود. دیگر می دانستم که هادی با چه فکری او را به کلاس من فرستاده است. از خلال حرفهای هدیه فهمیده بودم ، بر خلاف گفته های هادی ، خانواده اش خیلی هم بر بیگناهی من متفق القول نیستند. حتی گاهی حس میکردم که هدیه با همه مهربانی ها و شیطنتهایش به من مظنون است و مثل دختری که عادت به عوض کردن دوست دارد، به من نگاه میکند. اینجا بود که فهمیدم همیشه گفتار آدمها با رفتارشان هماهنگ نیست.
حس میکردم هادی با نزدیک کردن هدیه به من میخواست دید او را به من تغییر دهد و چه بسا دید خانواده اش را . چرا که با دیدن رفتارهای من در بیرون از خانه راحت تر میشد مرا از گناه مبرا کرد. از فکر زیر ذره بین رفتن ، حس انزجار به من دست میداد. شاید هدف هادی خوب بود ولی کارش را دوست نداشتم. چرا که گاهی به قول خانم سمیعی حس بدبین وجودم، سر بر می داشت که "از کجا معلوم شاید خود هادی هم به من بدبین باشد و بخواهد از این طریق مرا زیر نظر بگیرد". هرچند که یکبار با گفتن این حرف به خانم سمیعی حسابی مورد مواخذه قرار گرفتم چرا که به او گفته بودم هادی در همسایگی آموزشگاه مغازه دارد و او اعتقاد داشت برای مراقب من بودن،، همین نزدیکی کافی بود و دلیلی ندارد که خواهرش را درگیر کند.
با این حال حس خوب روزهای اولم ، با دیدن هدیه در من ایجاد نمیشد و همه حرفهای هدیه را نمی توانستم دوستانه برداشت کنم و گاهی طعم تلخ طعنه را لابه لای حرفهایش حس میکردم. شاید هم به قول خانم سمیعی حساس شده بودم و این همان حس ناخوشایند عروس به خواهرشوهرها بود. حسی که شاید زیبا هم نسبت به حرفهای ما داشت . هدیه جلوتر آمد و روبرویم ایستاد.
-امروزم نمیای با ما برگردی استاد؟
نگاهش کردم. لبخند بیجانی روی لبم شکل گرفت:
-نه هدیه جان. میدونی که آقاجونم ببینه شر به پا میشه. ممنون از لطفت. در ضمن امروز میخوام برم خونه خانم شفق .
ابرویش را تاب داد و یکوری روی صندلی روبرویم نشست.
-اهه. خونه من که میشه مامانت تنهاست و بابات میاد و اینا...خونه خانم شفق طوری نیست؟
لب گزیدم و به او نگریستم. از توضیح دادن بیزار بودم. کاش رویش را داشتم که به او بگویم من هر جا دوست داشته باشم میروم و به تو مربوط نیست. اما مثل همیشه زبان در کام کشیدم.
-نه عزیزم این چه حرفیه. مامانم امروز جلسه روضه است. اربعین نزدیکه و مامان و همسایه ها هر سال این موقع شله زرد میپزن و سرشون شلوغه. بابا هم امروز کار داره و نمیاد.
romangram.com | @romangram_com