#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_200
-خدا رو شکر.
بعد از او الهام با چشمانی ریز شده به سراغم آمد و با من دست داد . مثل همیشه بدون هیچ احساسی در نگاهش.
-خوش اومدی.
بعد ازاو طوطی جلو آمد، محکم در پشتم کوبید و در گوشم زمزمه کرد:
-فکر کردم از حرف من ترسیدی ، میخواستم بیام گوشتو بکشم بیارمت که خاله گفت شوهر کردی!
رهایم کرد و بلند خندید:
-ااا.تو که هنوزم تغییر نکردی پس؟
از خجالت لب گزدیم. مهناز به طوطی تشر زد و خودش جلو آمد و صورتم را بوسید. نگاه مهناز رنگی از ترحم داشت و دلم را لرزاند:
-مبارک باشه عزیزم . لابد برا محرمه که اصلاح نکردی.
-راستش..راستش ..مشکلی پیش اومد نتونستیم عقد کنیم.
باز جمع ساکت شد. حالا بشری هم کنجکاوانه نگاهم میکرد. سمیه و شهلا هم جلو آمدند. نگاه آن دو هم رنگ عوض کرده بود و ناراحتم میکرد. طوطی باز با لودگی تکه ای پراند:
-ای بابا این عقد تو هم توش نه افتاده ها...بابا این نامزدت رو رد کن بره ، خودم برات مورد سراغ دارم توپ..اکازیون.
ثریا دخالت کرد:
-اتفاقا شوهرش خیلیم آقاست..به همم خیلی میان...یه وقت گول این طوطی رو نخوری دخترم. حتما حکمتی هست. ایشالا مشکلاتتون حل بشه.
سمیه با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد:
-با شوهرت اومدی؟
چه میگفتم؟ آب دهانم را قورت دادم:
romangram.com | @romangram_com