#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_199

با دیدن ثریا که سینی شیرینی را در دست داشت ، نتوانستم حرفی بزنم. به سمتش رفتم و سلام کرد. گرم در آغوشم کشید.
-کجایی دختر خوب؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ نمیدونی وقتی دیدیم نیستی چقدر جا خوردیم. حیف شد رفتی ! این خانم جدیدی که جات اومده ...اصلا به دل نمی نشینه.
غم روی دلم نشست. پس جانشین پیدا کرده بودم.
-خاله گفت شوهر کردی آره؟ همین آقاست؟
تا آمدم حرفی بزنم ثریا به سرعت به سمت هادی رفت. پس سدا نگذاشته بود غایبین چیزی از اصل ماجرا بفهمند. علت نگاه خیره فروشنده ها هم ، لابد این بود که هادی را شوهرم می دانستند و کسی که نگذاشته بود سرکار بیایم. لبخندی گوشه لبم نشست. بیچاره هادی!
-سلام آقا خوش اومدید. شما باید شوهر هما جون باشید نه؟ خیلی دوست داشتیم ببینیمتون. واقعا حیف هما جون بود که دیگه نیاد سر کار.
از ثریای آرام و ساکت این همه پر حرفی بعید بود. متوجه نگاه هادی و ابروهای بالا رفته اش شده ام از خجالت لب گزیدم . خواستم چیزی بگویم که هادی خودش به زبان آمد. تیزتر از این حرفها بود که متوجه ماجرا نشود.:

-سلام خانم. شما لطف دارید. هما جان تعریف دوستان شیرینی پزی رو زیاد کرده . والا ، اون موقع مسایلی پیش اومد که مجبور شدیم این تصمیم رو بگیریم. دعا کنید مشکلات رفع بشه.
ثریا با لبخند به ما نگریست.
-خدا برا هم حفظتون کنه. خیلی به هم میاید. من با اجازه هما جون رو ببرم داخل آشپزخونه . آقا کامبیز ، از شوهر هما جون پذیرایی کنید .
در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم. تا آمدم مخالفت کنم ثریا دستم را کشید و به سمت آشپزخانه به راه افتادیم. به سمت هادی چرخیدم و زمزمه کردم "ببخشید". با لبخند سری تکان داد و لب زد "برو".
قلبم تند تند می زد . با وردم به آشپزخانه حجم عظیمی از بوهای مطبوع داخل بینی ام نشست. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. نگاهها به سمتمان چرخید و ناگهان همه جا ساکت شد. سرم را زیر انداختم. عده زیادی از بچه ها آن روز شاهد ماجرا بودند. بشری که تازه رسیده بود، الهام، مهناز، شهلا و سمیه. طوطی سکوت را شکست:
-واقعا خودتی یا روحت؟
با این حرفش همه خندیدند. بشری جلو آمد و در آغوشم کشید.
-خوش اومدی هما جان. خوبی؟
سرم را تکان دادم. نه صدایش و نه نگاهش، رنگ ترحم نداشت. لبخند زد:

romangram.com | @romangram_com