#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_201
-نامزدم.
سمیه کنارم زد :
-واجب شد شازده رو ببینم.
و از در سرک کشید .همه به حرکتش خندیدند. روی صندلی های آشپزخانه نشستیم. به دقیقه نکشید که در به سرعت باز شد و سدا داخل آشپزخانه شد. چشمهای نم دارش روی من نشست. به احترامش برخواستم. چشمهایش جستجوگرانه در صورتم چرخید. لبخندی بزرگ روی لبهایش شکل گرفت . جلو رفتم و مقابلش ایستادم. سخت در آغوشم کشید. به ارمنی چیزی را زمزمه کزد و صورتم را بوسید و آرام زمزمه کرد:
-خدا را شکر...خدا را شکر....خوبی عزیزم؟
محبتش آنقدر بی ریا بود که نگرانیش را مادرانه تصور کنم. نه از نگاه پر ترحم چشمان شهلا خبری بود و نه از صدای غمگین مهناز . سدا همان سدا بود و من چه بیخردانه ، فکر میکردم که سدا هم حتما رنگ عوض خواهد کرد. پشت سر سدا ، زنی ریزه جثه وارد شد. نگفته معلوم بود جانشین من است. طوطی به حرف آمد:
-معصوم جون. ایشون هماست. همونی که جاش اومدی.
معصوم نگاه حصمانه ای به من انداخت و سری تکان داد. لابد فکر میکرد آمده ام تا کارم را پس بگیرم. سلامش کردم ولی جوابی نشنیدم. سدا مرا کنار خودش نشاند.
-نامزدتو دیدم. پسر خوبی به نظر میاد. برات خوشحالم.
اخمهایش را در هم کشید و آرام زمزمه کرد:
هرچند خیلی لاغر شدی . انگار واقعا مشکلات زیاد داشتید.
ناراحت انگشتانم را مشت کردم و به ارامی خودش جوابش را دادم:
-یکم کارا پیچیده شده.
سدا شانه ام را فشرد:
-یکم از خودت بگو از نامزدت.
-خب، ما فعلا، داریم همدیگه رو میشناسیم. ولی خانواده ها به مشکل برخوردند.
romangram.com | @romangram_com