#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_183
نفسم تنگ شده بود. میدانستم خبرهای خوبی در دیدن این عمه خانم مخفی نیست. هادی پوف کلافه ای کشید:
-با مامان رفتند. عمه اول خوشحال شده بود...بعد..بعد که فهمیده بود نامزد من کیه...گفته بود...
نفس عمیقی کشید. سختش بود بگوید؟ احساس خفه گی داشتم:
-چی گفته بود؟
-مهم نیست...مهم اینه که گفتی تهمته..مگه نه.
-چی تهمته؟
سرم را به سمتش چرخاندم. داشتم جان میدادم نگاهش را به روبرو دوخته بود و دستش دور فرمان سفت شده بود . صدایش خیلی آرام شد:
-اینکه...بابات تو رو با..دوست پسرت..دیده و مچت رو..
تا ته داستان را رفتم. آه کشیدم. وقتی بابا آبروی دخترش را حراج زده و با آن فضاحت مرا جلوی چشم همسایه ها به داخل خانه انداخته بود ، شنیدن این حرفها عجیب نبود. بدبخت بابا که فکر میکرد کسی خبر به گوش خانواده هادی نمی رساند. شاید هم فکر اینجایش را نکرده بود که خودش باعث و بانی بدنامی دخترش شود. دوباره اشکهایم چون سیلاب راه گرفت:
-میشه بریم خونه...حالم خوب نیست.
انتظار داشتم مقاومت کند ولی دیگر چیزی نگفت او هم ناراحت و پریشان بود. دلم از غصه مچاله شده بود. ماشین را روشن کرد و مسافت تا خانه به سرعت سپری شد. سر کوچه ایستاد:
- به من حق نمیدی؟ یعنی حق ندارم با شنیدن این حرفا ناراحت بشم؟ مادر و پدرم گیج شدند..باور کن حال منم خیلی بده
بغضم را فرو دادم.
-من عادت کردم به همه حق بدم.
-هما؟
دستم روی انگشتر نشانش نشست. فکر نمیکنم دیگر جایی برای من در خانواده آنها مانده باشد. دختری که پدرش با دیگری دیده باشدش و بعد با کتک رامش کرده و مجبور به ازدواج کند، محبوب هیچ خانواده ای نیست. یک توضیح به او، خودم و سام بدهکار بودم ولی دیگر دلم نمی خواست او را ببینم:
romangram.com | @romangram_com