#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_184

-خواهرزاده صاحب کارم...بهم علاقه داشت...ولی من...نمیخواستمش...انگشتر خریدم و دستم کردم...تا دست از سرم برداره...انگشتر...توی خونه زن بابام افتاد...اونم دادش به آقاجونم...آقاجونم موقعی که داشتم با همون پسر حرف میزدم ، دیدم..بعدم...به خاطر همون تهمتها ...اون بلا رو سرم آورد. ولی به خدای بالاسر نه من و نه اون پسر دست از پا خطا نکرده بودیم.
اشکم را پاک کردم . نگاهم به صورت ناراحتش افتاد. با بغض لب برچیدم . انگشترش را از دستم خارج کردم. انگار تکه ای از قلبم هم جدا شد. آن را جلوی ماشینش قرار دادم.
-فکر کنم راهمون از هم جداست...من لایقش نیستم.
-هما..این چه کاریه؟
در ماشین را باز کردم که چادرم را کشید:
-فکر نمیکنی نباید تنها تصمیم بگیری!
سرم درد میکرد:
-من اومدم بشنوم و نگه ت دارم نه با یک حرف مسخره رهات کنم.
-حرف مسخره؟ تهمت به این بزرگی مسخره نیست آقا هادی. می تونید جلوی یک فامیل بایستید و ازم دفاع کنید؟ نمیشه...نمی تونید.
چادرم را کشیدم و پیاده شدم. به سرعت پیاده شد و مقابلم ایستاد:
-به همین راحتی؟ یعنی اینقدر میخواستی از شرم راحت بشی؟ بهونه دادم دستت؟
بغض کردم. نگاه شاکیم را به او دوختم.
-من..امروز پسش ندم..فردا پس فردا خودتون میاید دنبالش.
دستم را محکم کشید و حلقه را کف دستم گذاشت.
-اصلا تقصیر منه که پیشنهاد ندادم همون شب عقد کنیم. اون وقت اینقدر راحت همه چیز رو تموم نمیکردی.
-عقد اجباری؟ آره اجباری؟ تو هم با بابام فرقی نداری...دیگه نمیخوام ببینمت...کتک خوردن زیر دست و پای بابام بهتر از..
- من دوستت دارم هما . بفهم اینو. بفهم که حرفای من از نامردی نیست . من دوستت دارم و مثل تو راحت نمی تونم ازت بگذرم.

romangram.com | @romangram_com