#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_182

مخالفتی نکردم و او با آرامش به سمت ماشین حرکت کرد. سوار ماشینش شدم و او بازگشت. نگاهم به آینه بغل ماشین افتاد . آه کشیدم . صورتم کمی ورم داشت و کمی هم کبود بود. واقعا به نظر او خوشگل بودم ؟ پوزخندی روی لبم شکل گرفت. حرفهای زن در گوشم تکرار می شد . دوستم داشت؟ حسی شکمم را قلقلک میداد . چرا دوستم داشت؟ چه چیز دوست داشتنی ای در من میدید؟ من که پیش او جز خرابکاری کار دیگری نکرده بودم. حالا هم که معلوم نیست کدام از خدا بیخری برایشان خبر برده که چنین مشوشش کرده بود . شاید مجبور شود این دوست داشتن را دور بریزد . شاید نه حتما کنارم میگذارد. خودش با همه چیز کنار بیاید ،خانواده اش چه؟ سرم را به صندلی تکیه دادم. دلم گرفته بود. از هادی، از پدرم، از مادرم، از سایه و از سام و حتی از خودم. اشک سمجی از گوشه چشمم چکید. نمی دانستم تا کی باید عذاب بکشم.
با نزدیک شدنش به ماشین غم به دلم چنگ انداخت. اشکم را پاک کردم و صاف نشستم. سوار ماشین شد و پلاستیک داروها را روی پایم گذاشت. صدای نگرانش در ماشین پیچید:
-خوبی؟
-خوبم. میشه ببریدم خونه؟
-اول لباسات بعد..
-نه. مامان همین الانم نگران شده. بریم خونه.
-از دستم ناراحتی؟
جوابی نداشتم که به او بدهم. مطمئن بودم سکوتم را علامت تایید می دانست که آه کشید:
-درست دو هفته قبل بود که بابام با خوشحالی اومد خونه. مامانم ازش علتش رو پرسید. بابام گفت میخوام این پسرتم زن بدم .
نگاهش روی من نشست:
-مامان هم دردمو می دونست ، هم درمونمو . خواست اعتراض کنه که بابا نذاشت و گفت"دیدم از شما زنا ، کاری بر نمیاد خودم دوباره با باباش حرف زدم." وقتی بابا گفت که پدرت باهات حرف زده و موافقتت رو گرفته ، هم من تعجب کردم و هم مامان....آخه تقریبا یکماه بود ما منتظر جواب بودیم و خبری نبود.
اشک از گوشه چشمم سرخورد.
-حسم هم خوب بود و هم بد...خوب بود چون..(نفس عمیقی کشید) داشتم به خواستم می رسیدم و بد بود چون نمی فهمیدم چرا اگه موافق بودی مامانت ، مادرمو خبر نکرده بود...حس مامانمم همین بود. شب بله برون که دیدمت ، گفتم این چهره یه دختر راضی نیست. ترسم رو به مامانم منتقل کردم، مامان تا دیده بودت فهمیده بود...کتک خوردی..بخصوص که ...قضیه دندونت رو شنید
لبهایم را به داخل دهانم کشیدم تا صدای هق هقم بلند نشود. صورتم را به سمت بیرون از ماشین گرفتم. کلافگی در صدایش موج میزد:
-مامان میگفت احتمالا بابات مجبورت کرده. نمی خواستم...ازدواج اجباری نمیخواستم...همه زورم رو زدم که توی این چند روز نظرت رو جلب کنم.....گریه نکن..خواهش میکنم
دستم را روی چشمهایم کشیدم . از فاطمه خانم بعید نبود که متوجه آثار کتک خوردنم شده باشد. بخصوص که او با خانواده ما آشنایی داشت. اما چه شده بود که همه چیز به هم ریخته بود ؟ به زور جلوی اشکهایم را گرفتم. هادی سکوت را شکست:
-من..یک عمه پیر دارم..عمه بابامه. عمه نزدیک خونه شما میشینه. یک کوچه بالاتر..بابام...برای عقد کنون رفته بود پیشش...میخواست اون اولین بزرگتری باشه که خبر میشه. به هر حال ما دو هفته دیگه مراسم داریم و بابام زشت میدید عمه رو دیرتر خبر کنه.

romangram.com | @romangram_com