#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_181
-هرچند از شواهد پیداست که همچین چیزی بعیده . برید عکس بگیرید و بیاید.
احساس کردم صورتم آتش گرفت . سرم را زیر انداختم و هادی باز مرا به سمت رادیولوژی هدایت کرد. بعد از کمی معطلی عکس را گرفتیم و باز گشتیم .دکتر عکس را با دقت بررسی کرد:
-همونطور که گفتم خدا رو شکر نشکسته . خوشبختانه بینی شما بیشتر غضروفیه و همین باعث شده آسیب نبینه ولی بیشتر دقت کنید. براتون دارو می نویسم تا التهاب صورتتون بخوابه و درد کم بشه. احتمال داره فردا کبودی بیشتر بشه. کمپرس یخ رو فراموش نکنید. حتما یخ داخل نایلون بذارید و بعد یک پارچه دورش بپیچید و محل رو باهاش آروم کمپرس کنید. اگر تا دو روز دیگه درد داشتید ، حتما دوباره مراجعه کنید. تشخیص من اینه که نشکسته ولی به هر حال بعد از برطرف شدن تورم بهتر میشه تشخیص داد.
دکتر این را گفت و گازی کوچک را لوله کرد . با پمادی چرب نمود و داخل سوراخ بینی م به آرامی قرار داد. با این کارش تا مغز سرم از درد تیر کشید. با رفتن دکتر هادی نفسی از سر آرامش کشید و روبرویم نشست:
-خدا رو شکر چیز مهمی نبود.
-حالا چطور بریم خونه؟
نگاهم به لباسهای خونیمان بود. شرم و ناراحتی معجون عجیبی ساخته بود و بی قرارم میکرد:
-فدای سرت. فوشگاهها رو گذاشتند برای اینکه از شر لباسا راحت بشیم . مهم تویی که سالمی.
لب گزیدم و نگاه دزیدم.
-اما مامانم میفهمه.
-اون که صد در صد میفهمه. اگه از لباسات نفهمه از صورتت حتما می فهمه...من خیلی شرمندشون هستم. بد امانت داری کردم.
سرم را با ناراحتی بلند کردم.
-خیلی داغونه؟
-صورتت؟ نه ..از نظر من خیلیم خوشگله.
چشمهایش برق میزد. از شیطنتش هم خجالت کشیدم و هم خنده ام گرفته بود. مطمئنا صورتم سرخ شده بود. ایستاد و پشت ویلچر قرار گرفت:بریم؟
سرم را تکان دادم و خواستم بایستم که نگذاشت:
-سواری مجانی همیشه پیش نمیاد. بشین تا پای ماشین می برمت . بعدم میرم دارو هاتو میگیرم . تا بعدش فکری هم به حال لباسامون بکنیم.
romangram.com | @romangram_com