#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_174
آهی کشیدم و پوزخندی زدم. استفاده از حرفهای سایه درست بود؟ روزی او الگوی من بود و تمام حرفهایش را باور داشتم . یعنی اگر حالا هم با هادی اینچنین برخورد کنم ، او از من زده میشود؟ اگر برود چه؟ او که مجبور نیست! آن وقت بابا حتما برایم خواب تازه می بیند.
سکوت بدی بینمان حکمفرما بود. ده دقیقه ای بود که روبه روی رستوران پارک کرده بود. آرام از ماشین پیاده شد و اشاره کرد که من هم پیاده شوم. رو به رویش که قرار گرفتم به صورتش چشم دوختم. امید داشتم از نگاهم احساسم را بخواند:
-اینکه من گفتم دوست ندارم برام خرج کنید برای توهین به شما نبود...برای این بود که دوست ندارم از حالا بار اضافه روی شونه هاتون باشم.
-تو بار اضافه نیستی. تو اصلا بار نیستی. تو با خودم فرقی نداری. دلم میخواد اینم مثل یک هدیه از من قبول کنی. دلم نمیخواد پدرت برای همچین کاری پول بده. اون بنده خدا همینطوریشم به خاطر جهاز توی زحمت میوفته . بذار این کار رو من بکنم باشه؟
بغض بر گلویم فشار می آورد . "جهاز من؟" کاش کسی بود که مرا راهنمایی کند و بگوید کارم صحیح است یا غلط. . برای لحظه ای کوتاه ، دلم برای گذشته تنگ شد. برای زمانی که سایه هنوز دوست بود، نه گرگی در لباس میش.
-باشه. ولی بذارید بعدا...الان نه.
خندان گفت:
-بریم داخل رستوران. ولی و اما هم نداریم.
با هم داخل رستوران رفتیم و اولین ناهار مشترکمان را سفارش دادیم. یک سوپ رقیق و سبک برای او و یک دست جوجه کباب برای من. همینقدر که با وجود درد دندانش و خونریزی دهانش ، حاضر نشده بود قرارش را تغییر دهد و به رستوران آمده بود ، برایم دنیای ارزش داشت. بخصوص که میدیدم عملا چیزی نمیخورد و سعی دارد دردش را نشان ندهد. ناگهان با اضطراب گوشیش را خارج کرد و پیامی فرستاد. طولی نکشید که جوابش آمد. آه کشید و به من نگریست:
-فکر کنم تا چند روز دیگه بتونیم بریم آزمایش.
متعجب نگاهش کردم:
-به خاطر داروی بی حسی که مخدر ***داره...لبخند زد...حواسم به این نبود...اینطوری جواب تست اعتیادم مثبت میشه.
از صبح در دلم هول و ولا افتاده و مثل مرغی سرکنده بال و پر میزنم . دلم گواهی بد میدهد. دلم شور میزند و نمیدانم دلیلش چیست. از سه روز قبل که با هادی، برای نصب ایمپلنت ، رفته بودم ، دیگر او را ندیده ام. قرار است فردا برای آزمایش با هم به کلینیک ازدواج برویم . روزهای تعطیل را پشت سر گذاشته ایم و قرار است بعد از گرفتن جواب آزمایش خانوادگی به محلات برویم. خودم را مشغول پته دوزی ای کردم که برای جهازم شروعش کرده بودم ، بلکه سوزن زدنها ذهنم را آرام کند. ذهنم به چند روز قبل پرواز کرد.
درست همان شب که از دندان پزشکی بازگشتیم ، با فرنگ تماس گرفتم تا نظرش را راجع به پیشنهاد هادی بدانم. در کمال تعجبم دیدم که خوشحال شد و هادی را مرد بزرگی خواند. فرنگ اعتقاد داشت که باید به هادی اعتماد کنم و بگذارم تا کمی از هزینه هایم را کم کند. میگفت خانواده هادی مثل خانواده ناصر نیستند. علاوه بر آن وقتی خود هادی راضی است نباید نگران چیزی باشم. درست لحظه ای که خیالم راحت شده بود و قصد داشتم به فرنگ بگویم با پیشنهاد هادی موافقت کرده ام و میخواهم بگذارم که او هزینه درمانم را بپردازد، متوجه شدم که مامان با قیافه ای عصبانی شاهد مکالمه ماست.
تماس را قطع کردم و به مامان نگریستم. مامان مرا با خود به اتاقشان برد و روی زمین نشاند و در کمال ناباوریم کاری کرد که انتظارش را نداشتم. هشت النگوی داخل دستش را خارج کرد و پیش رویم گذاشت و گفت" هادی اگر خیلی مردونگی داره می تونه توی خرید جهیزیه کمکت کنه." مامان میگفت قبلا به گوش فاطمه خانم رسانده است که از ما طلب جهاز آنچنانی نداشته باشند. او اعتقاد داشت، وقتی خیلی جاهای ایران ، بیشتر وسایل سنگین را داماد تهیه میکند و حتی بخش زیادی از آن را می پردازد ، پس نه زشت است و نه جای بازخواست خواهد داشت که هادی در اینکار کمکم کند ، ولی در مورد دندانم ، حق ندارم از او کمک بخواهم . این وظیفه پدر و مادرم است و او در قبال نقصی که رخ داده نه مسئولیت دارد و نه درست است که اقدامی کند و این کار حتی اگر ما عقد کرده هم بودیم ، خوب و شایسته نیست . خیلی صریح و محکم از من خواست طلاهایش را بفروشم و هزینه درمانم را بدهم . میگفت قرار نیست طلاهایش را برای وارث بگذارد.
هنوز که هنوز است از به یاد آوردن رفتار مامان عرق شرم بر تنم می نشیند. هیچ گاه مامان برایم محرم اسرار مگو و مشاور نبوده است . چقدر کم او را می شناسم . خوب که فکر میکنم حرف مامان بهترین تصمیم بود و بیشتر از پیشنهاد فرنگ آرامش را به جانم تزریق کرد . چه خوب که حرفهایمان را شنید و با راهکارش باعث شد ، مشکلم حل شود. فردای آن روز هادی را فراخواند و خیلی صریح به او گفت که نمی پذیرد که هزینه درمان مرا بپردازد. هادی ابتدا خیلی ناراحت شد ، ولی بعد با حرفهای مادرم آرامتر شد. مامان به او گفت که با پیشنهادش بسیار عزیزتر شده است و این نشان میدهد مرد زندگی است ، ولی اجازه دهد که این در میان خانواده ی خودمان حل شود، چرا که مسلما پدرم نیز با شنیدن این موضوع ناراحت خواهد شد.
romangram.com | @romangram_com