#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_175
در اینکه واقعا بابا ناراحت میشود شک داشتم ولی مامان آنچنان قاطعانه حرف زد که جای هیچ حرفی نماند. در آخر از هادی خواست در هنگام درمان همراه من باشد چون خودش نمی توانست به دنبالم بیاید. هادی که کمی آرامتر شده بود قبول کرد. این قبیل سیاست ها را در مادرم کم دیده بودم . هرچند او همیشه هوای مردان خانواده را داشت. چه پدر و برادرم و چه ناصر. حتی بارها دیده بودم که با ناصر با چه احترامی حرف میزند . با اینکه میداند به حق دخترش بدی میکند. مامان اعتقاد داشت باید هوای داماد را بیشتر داشت چون گوشتمان زیر دندانشان است. عصر همان روز مامان به بازار رفت و طلاهایش را فروخت و هزینه را در دست من گذاشت و روز بعد به همراه هادی برای قالب گیری پروتز و نسب ایمپلنت راهی درمانگاه شدیم و خیالم از بابت دندانم راحت شد. چرا که مطمئن بودم تا قبل از عقد کنانمان دندانم حالت طبیعی خواهد شد.
شیطان را لعنت کردم و کارم را کنار گذاشتم. دیروز احساس خوبی داشتم . آینده را روشن میدیدم ولی از دیشب و با آمدن پیام هادی مبنی بر اینکه به جای امروز ، فردا به آزمایشگاه ازدواج برویم ، ترس در جانم افتاده و دلشوره جای همه چیز را گرفته بود . این عوض کردن روز آزمایش مرا می ترساند و قلبم خبر بد میداد. کاش این ترسهای لعنتی رهایم میکرد. به مامان مینگرم که دعا میخواند . او هم انگار امروز مضطرب است.
صدای زنگ تلفنم باعث شد تکان کوچکی بخورم. گوشی را برداشتم و دستم را روی قلبم گذاشتم . صدای زنگ سکوت را شکسته بود و قلبم تند تند میکوبید. علامت پذیرش تماس را زدم . صدای هادی در گوشم پیچید:
-الو؟ سلام
-سلام.
-خوب هستی؟
-ممنون. شما خوب هستین؟
-ممنون ، میتونی بیای بیرون؟ باید ببینمت.
صدایش نگران بود یا توهم داشتم. قلبم تندتر می تپید :
-چیزی شده؟
-میشه حرف بزنیم؟
-کجا؟
-من همین بیرون خونه اتون هستم. خواهش میکنم.
-بذارید به مامانم بگم و بیام.
مامان که متوجه مکالمه ما شده بود کتاب دعایش را جمع کرده بود و به من می نگریست. گوشی را پایین آوردم.
-آقا هادیه. میگه دم در خونه منتظر منه. کارم داره.
romangram.com | @romangram_com