#طلسم_شدگان_پارت_155
زن سوار شد و ماشیم ، مرد عصبی میتونست الوند باشه ، مردی که زود عصبی میشد و داغ میشد از کوره ی این عصبانیت ، نگران پاهامو تکان دادم ، دلم داشت زیر و میشد از احتمالاتی که داشت تو ذهنمم معادله میساخت ، نگاه به سوییچ روی ماشین انداختنم و نگاهی دویاره به درب داروخونه دل اشوبه رهام نمیکرد ، نگاه انداختم به سوییچ و چشم بستم ، دل به دریا زده ماشین رو خاموش کردم ، سوییچ رو برداشتم و بعد از قفل کردن ماشین وارد داروخانه شدم ، صدای داد و بیداد مردی میومد ، نگاه چرخاندم و با دیدن مردی با روپوش سفید جلوتر رفتم ، الوند داشت توضیح میداد !
-شما میگی واسه قرص قلب باید نسخه بیارم خب ندارم عجله هم دارم حتماً باید قرص بخرم مادرم حالش بده ، چرا متوجه نمیشی ؟
-این باز یه من گفت نفهم .
-چرا حرف تو دهان من میذاری ، من کی غین حرفو زدم .
بازهم جلوتر رفتم و کنار الوند ایستادم ، الوند قرص قلب میخواست و مسئول داروخانه امتناع میکرد ، این چیزی بود که از صحبتهای مابین اونها دستم اومد ، نگرانتر چندبار اسمش رو صدا زدم اما متوجه من نبود ، دستم رو بلندکردم و پشت پیراهنش رو کشیدم با نگاهی تند به سمتم برگشت ، یا دیدنم اخمهاشو تو هم کشید :
:اینجا اومدی چیکار ، برو الان میام .
چشمای نگرانش بهم جرات دخالت داد رو کردم سمت همون مرد سفید پوش : نه ترامادون میخوایم نه کدیین و نه مرفین و نه هزار تا داروی مسکن با مصرف اعتیاد ، همون داروها که فت و فراوان میدید به مشتری و صد درصدم میدونید مشتریتون معتاده ، میدید بیشتر بکشه به شماچه ، شما سودشو میبرید ، ولی ما یه بسته قرص قلب میخوایم واسه یه بیمار قلبی که قلبش بنده به خوردن همون قرصاس ، اگه قلب شما نبض زدن یه قلب دیگه براش مهم نیست باشه اما تو رو خدا حداقل این وظیفه شناسی رو در قبال اون معتادای وابسته به قرصم داشته باشید .
یک تمنا تو نگاهش بود یک حال زار ، شجاع شده بودم جرات دادم به خودم قدرت دادم به دستام سر استینش رو کشیدم تا درک کنه بهتره بریم ، لب باز کردم : درک میکنم که نگرانید ولی بهتره بریم خونه داروهاشو ببریم .
نگاهم کرد : فکر کردم اونجوری دیر میشه .
دستم رو جدا کردم و جلوتر حرکت کردم اما چند قدم برنداشته بودیم که دکتر نزدیکمون شد و بسته ی قرص رو مقابل الوند قرار داد ، متاسفم ارومی که گفت رو شنیدم و الوند با پرداخت پول قرص از داروخانه خارج شد ، سوییچ رو به الوند دادم قرص رو گرفتم و توی کیفم انداختم
حرکت ماشین تو سکوت جاده خسته کننده بود و رفتار این مرد عصبی ترغیب کننده : چرا انقدر زود عصبی میشید ؟
کلافه ی چنگی به موهاش زد و جوابی نداد ، نگاهی به چهره ش انداختم ، شاید دویاره عصبیش کرده بودم و این رو اشفتگی رفتارش نشون میداد :یه زنک میزنید ببینید انتن میدن شاید تا حالا اومده باشن .
الوند گوشیش رو از داشبورد بیرون کشید و صفحه ش رو باز کرد و مقابلم قرار داد بگیر خودت زنگ بزن .
روی صفحه ی لمسی گوشی ...دست کشیدم ، درک کردم الوند نخود سیاه دستم داده ، شماره دایی حبیب رو گرفتم اما در دسترس نبود
-در دسترس نیست .
شماره ی مامانمو بگیر به اسم مامان سیو کردم یا زندایی شعله اونم به همین اسم زندایی شعله حفظ کردم .
شماره ها رو گرفتم اما در دسترس نبودن ، شماره بابا و یاسی رو هم گرفتم ، شماره بابا یه اسم افشار زمانی ذخیره شده بود و شماره ی یاسی هم به اسم یاسمن زمانی ، میون اون بحبوحه به ذهنم رسید شماره من زوبه چه اسمی ذخیزه کرده ، کنجکاور تو قسمت ر لیست مخاطبین ، دنبال اسم رامش زمانی گشتم اما انگار اسمم رو ذخیره نداشت ، اخمهام به انی در هم رفت ، حتی ارزش یک ذخبره کردن اساسبین مخاطباشو نداشتم .
-چی شد ؟
romangram.com | @romangram_com