#طلسم_شدگان_پارت_154
ایمان این رو گفت و من فکر نمیکردم فردای همون روز طی اتفاقاتی من تو ماشین الوند درست بعد از اتمام بک روز کاری نشسته باشم در حالیکه مقصدمون جایی باشه که حتی تصورش رو هم نمیکردم .
الان اینجا بودم چون صبح رو در تصمیمی دوباره برای ادامه ی کار اغاز کرده بودم ، این تصمیم از اون تصمیم های بی دلیل بود و من الان اینجا بودم تا همراه الوند به مزرعه ی رامبد بریم .
-مشکلی پیش اومده
زیر نگاه مستقیم سر بلند کردم و چشمان پرسوالمو به چشماش دوختم .
-چرا باید بریم پیش رامبد ؟
-چرا انقدر نگران شدی ؟ همیشه به استقبال حادثه میری ؟
با هجمه ی استرس چنگ زده به قلبم سخت و بی رمق لب باز و بسته کردم : انقدر ناگهانی میگید باید بریم پیش رامبد قلبم خالی میشه .
صدای بلند نفس کشیدنش رو شنیدم و کلافه سر تکان دادنش رو : خوب من بد گفتم ، امروز دایی خواسته بره کودا رو ببره واسه رامبد که مامانمو یاسی و عمه مینام و پدرت همراهش میرن تا اخر شب برگردن ...
-وسط حرفش پریدم : یاسی بهم زنگ زد و گفت که قراره برن پیش رامبد فقط ما ...چرا باید ..بریم ؟
-عجله نمیکردی داشتم میگفتم
لب گزیدم زیر نگاهی که رنگ خشم گرفته بود : موقع برگشت ماشینشون خراب شده زنگ زدن برم کمکشون ، فکر کردم تو تنهایی نمیتونی بری خونه گفتم تو رو هم با خودم ببرم ، یعنی اون مرده گفت بابات سفارش کرده حواسم بهت باشه .
لب تر کردم با نوک زبانم : کدوم مرد ؟
-یکی از کارگرای رامبد تونسته بود جایی رو پیدا کنه که موبایل انتن بده اون بهم خبر داد .
-راست گفته ؟
سری تکان داد : خدا کنه راست گفته باشه ، هرچی زنگ زدم هیچ کدوم انتن ندادن ، یه حساب سرانگشتی کردم دیدم صبح رفتن و تا قبل از تاریکیه هوا باید برمیگشتن ، هرچی فکر کردم به این نتیجه رسیدم میریم تا اونجا اگه بودن باهم برمیگردیم اگرم نبودن دوباره برمیگردیم اتفاق خاصی نمیفته فقط من الان واقعاً نگرانم .
نگران بود و این در رفتار و حالات چهره ش به وضوح معلوم بود ، ماشین رو تند و به صورت کج کنار جدول خیابان پارک کرد و شتابزده و بدون خاموش کردن ماشین تنها با توضیح الان برمیگردم پیاده شد ، نگاهم رد رفتنش رو تعقیب کرد با گامهایی بلند وارد داروخانه شد
چند لحظه منتظر این سمت و ان سمت خیابان رو نگاه کردم و باز کلافه چشم دوختم به درب داروخانه اما انگار این در طلسم شده بود ، شیشه رو پایین کشیدم ، بلاخره درب داروخانه باز شد ، چشمام رو تیز کردم براب دیدن ادم خارج شده ار داروخانه ، با دیدن زنی که عصبی بیرون اومد پوفی کشیدم، زن به سمت ماشینی پارک شده جلوی ماشین الوند حرکت کرد و با تند خویی سر راننده فریاد زد
-میگم خودت برو ، نمیدونی اون تو چه بلوایی شد ، یه مرده اومد تو نمیدونم قرص چی چی خواست داروخانه ای بهش گفت تا نسخه نباشه نمیدم مردم عصبانی شد و حسابی دعوا شده .
-ای بابا از این معتادا ، لابد مسکنی چیزی خواسته دردش اروم شه .
romangram.com | @romangram_com