#طلسم_شدگان_پارت_153


-جمله ی دیروزتونو دیدم ممنون کمکم کرد .

-سوال جواباتو ببین

مکث کرد : اونجا نوشتی از شغلت رضایت نداری و امروز اولین قدم رو برای فرار از شغلی که دوست نداشتی برداشتی .

-اما دلشوره ...

-دلشوره طبیعیه تو داری عوض میشی و این دلشوره ها به خاطر ترس از عوض شدنه ، دوباره به سوالات نگاه کن اروم هر سوال رو بخون و جوابها رو تو ذهنت مزه مزه کن

یکی یکی سوالها رو از نظر گذروندم

-دیروز گفتی مادرت مرده پس نظری در موردش ندادی

نگاه به ستون سفید جلوی کلمه ی مادر انداختم .

-اما کجای این سوالها و جوابا مشکل داره ؟

دوباره اسم ها رو از نظر گذراندم و جوابها رو نگاه کردم ، چشمام رو اسم امید ثابت موند ، امید مرده بود و من اسم اون رو مثل یک زنده نوشته بودم .

-امید ...مرده و من اونو متمابز نکردم

ایمان لبخند پررنگی زد : این خیلی خوبه اصلاً فکر نمیکردم انقدر زود تو این اشتباهتو بفهمی ...این یعنی تو داری مرگ امید و باور میکنی .

بی جان ابخندی مصنوعی زدم

-میشه تمومش کنیم ؟

-اره ...واسه امروز زیادی ام بود ، من میرم پایین توام سعی کن زودتر بیای .

با خروج ایمان پاک کنی از روی میز برداشتم و تیک جلوی اسم امید رو پاک کردم و با خطی درشت روی همون برگه نوشتم امید مرده ، خیلی وقته که مرده .

جمله م رو که نوشتم صدای در اومد و باز ایمان بود که انگار چیزی رو به خاطر اورده بود :

-راستی در مورد کارتم جدی فکر کن .


romangram.com | @romangram_com