#طلسم_شدگان_پارت_129


دستاشو به حالت دعا رویه اسمون برد : ایشالا نصیبتون شه .

دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و خنده ی صداداری سر دادم ، الوند از ایینه نگاهی به چهره م انداخت ، تلاش اون هم بی ثمر بود لبخندی روی لباش نشسته بود .

-تا واسم خواستگاری نرفتی بهتره برم .

از یاسی و ایمان خداحافظی کردیم و به سمت امامزاده حرکت کردیم . الوند ماشینش رو اینبارم درست در جای قبلی پارک کرد ، قدم به قدم و کنار هم به سمت امامزاده حرکت کردیم ، قدم برداشتن کنار الوند حس خوبی داشت و من سرمست از این همراهی نفس عمیقی کشیدم و بوی گس ادکلنش رو به مشام کشیدم ، زیر چشمی نگاهی روانه ی چهره ی جدیش انداختم ، احساس کردم نگاهش به من بود که با دیدن نگاهم دستپاچه سرش رو به عقب چرخاند . .

داخل امامزاده که شدیم ، من به سمت بخش خانمها رفتم و الوند به سمت بخش اقایان ، دو بخش با شیشه ی ماتی از هم جدا شده بود ، چادرم رو سر کردم و نگاهی به داخل حرم انداختم ، حتی یک نفر هم اونجا نبود کنار ضریح زانو زدم و قرانی به دست گرفتم .

صدای سلامی باعث شد سربرگردانم به عقب با دیدن امید از جا بلند شدم : سلام .

-سلام .

نگاه امید دور تا دور حرم رو از نظر گذراند و لحظه ای روی ضریح ثابت موند : اینجا خیلی ارامش بخشه .

لب زدم : اره .

حالت نگاهش عجیب بود.سنگین بود.باعث عذابم میشد.همین نگاهاش بود که باعث میشد این سکوت ودل دل کردنم ادامه دارباشه. بالحن آروم وخاصی گفت:

-دیشب بعد از دیدن تو اومدم اینجا ، کلی ارومم کرد اخه دیشب خیلی هوات تو سرم بود

سرم و به زیر انداختم : تو چرا نمیخوای بیشتر همدیگه رو ببینیم ؟

با همون سر زیر اروم گفتم : تویی که نمیخوای .

-اشتباه نکن تو بخوای من تا اخر عمر کنارت میمونم .

بعضی موقعا حرفاش بیش ترازحد تصور آزارم میداد.بحث وبه مامان کشوندم تا ازاین بند نگاهش شاید رها شم...

-امید از مامانم چی فهمیدی ؟

-دیدی تو منو نمیخوای گاهی فکر میکنم تو هیچوقت منو نمیخواستی وگرنه یه بارم یه جا به خاطر من میومد ی.

سرم رو بالا اوردم : تو رو خدا اون بحث و دوباره ادمه نده تو چندسال منو تو بی خبری گذاشتی .


romangram.com | @romangram_com