#طلسم_شدگان_پارت_130
- گفتم که دست من نبود .
-باشه می فهممت ، حالا در مورد مامانم بگو .
کسی به در زد و صدای الوند پشت بندش به گوشم رسید : خانم زمانی ...خانم زمانی ...
قلبم به تپش افتاد ، الوند با دیدن ما با هم چه واکنشی نشون میداد ؟نگاه نگرانمو حواله ی چهره ی امید کردم که نگاهش رو از درب امامزاده گرفت و چشم دوخت به صورتم ، اب دهانم رو قورت دادم
دلم هری پایین ریخت.چرا اینجوری نگام میکرد؟ الوند که دوباره صدام کرد ، برق بغض واشک و توچشاش دیدم ولحن آرومش دلمو ریش کرد : دوباره باهات تماس میگیرم .
حرفی نزدم و با خداحافظی کوتاهی به سمت درب امامزاده رفتم ، الوند با دیدنم از درب فاصله گرفت :
-خیلی وقته دارم صدات میزنم .
-ببخشید حواسم پرت شد .
نگران نگاهی به چهره م انداخت : اتفاقی افتاده ؟ صورتت قرمز شده انگار ترسیدی .
-نه فقط یکم ...
سکوت کردم که خودش گفت : داشتی نماز میخوندی؟
دستم رو جلوی دهانم گرفتم : وای نمازمم نخوندم .
-پس اونجا داشتی چیکار میکردی؟
اونقدر ناراحت شدم بابت اینکه فراموش کردم نماز بخونم که اروم لب زدم : پسرعمه م اونجا بود داشتم با اون حرف میزدم .
الوند بهت زده نگاهی به درب ورودی امامزاده و سپس به سمت من انداخت : پسرعمه تون رو..تو بخش بانوان چطور راه دادن ؟!
امید بود دیگه هر کاری میکرد و گاهی با رفتارش شگفت زده زده میشدم ، برای پایان بحث گفتم :فکر کنم داره دیر میشه بهتره بریم .
الوند که انگار هنوز هم در بهت به سر میبرد نگاهی دوباره به عقب برداشت : اره بهتره بربم .
در حالیکه زیر لب زمزمه کرد : لابد پسربچه بوده .
و من اهمیتی به شنیده ش ندادم چون از این برداشت ناراضی نبودم .
romangram.com | @romangram_com