#طلسم_شدگان_پارت_128
نگاهم رو نوشته های های مشکی قبر سفید رنگ سر خورد و رو اسم صاحب قبر ثابت موند زیر لب اسم اشناشو و زمزمه کردم « امید شریفی »
هم نام بودنش با امید حال دلم و زیر رو کرد ، چه بد که قبر کناری پدر الوند همنام امید بود .
با صدای زنگ پیامک گوشیم چشم برداشتم از سنگ نوشته ها و گوشی رو از داخل کیفم بیرون کشیدم ،با نگاهی به اسم فرستنده و حک شدن نام امید نفس اسوده ای کشیدم ، زیر نگاه کنجکاو ایمان متن پیام و باز کردم » سلام ، خوبی؟ باید ببینمت کار مهمی باهات دارم ، بیا امامزاده ...، یه خبر مهم از مادرت پیدا کردم «
خبر مهم امیدمهم ، وقتی میگفت در مورد مادرته اهمیت داشت ، زیر چشمی به اطراف نگاهی کردم نفهمیدم ایمان کی ازم فاصله گرفته بود که حالا گرم صحبت با یاسی بود ، سرم رو بالاتر اوردم و نگاهی از یاسی و ایمان گرفتم و چشم دوختم به الوند که مغموم و با چهره ای در هم رفته درحالیکه با سر انگشتاش چند ضربه روی قبر میزد از جا بلند شد ، دلم ریش شد به حالِ حالی که داشت و دلم ریش تر شد وقتی به این فکر کردم داره کنار قاتل پدرش زندگی میکنه و تو بی خبری تمام حرمت میذاره.
سرش بالا اومد و رد نگاهش رو چشمای من نشست ، نگاهش هنوز روی صورتم بود رودلم لرزید و سرم زیر رفت ، صدای یاسی باعث شد دوباره سرم رو بلند کنم : رامش گوشیتو میدی زنگ بزنم گوشی خودم باتری خالی کرده .
بی نگاه به الوند و با دستی لرزان گوشیم رو مقابلش گرفتم ، چند لحظه بعد یاسمن بدون اینکه زنگی بزنه گوشی رو پس داد ، نگاهی به صفحه ش انداختم ، صفحه ی پیامکم باز یود : چرا رو صفحه پیام ِ؟
دستپاچه لبخندی زد : نمیدونم لابد دستم خورده .
جواب لبخندش رو دادم و گوشی رو ته کیفم انداختم و روبه یاسی کردم و اروم لب زدم : من میخوام برم امامزاده توام میای ؟
-نه من یکم کار دارم کارکارمم واجبه
همراهی نکردن های یاسی داشت عادی میشد ، برای همین بی توضیح گفتم : باشه خودم میرم .
یاسی لبخندی زد : چیه هی میری امامزاده داری حاجت میگیری یا کسی رو اونجا دیدی .
از شیطنتش خنده م گرفت : دیوونه تو فقط بگو میای یا نه ؟
-نه باید برم کمک خاله ها غذا درست کنم ، ببینم این ایمان و با دست پختم دو گوش میکنم یا نه ؟
تلاشتو بکن .
-معلومه که تلاشمو میکنم ، شوهر به این خوبی کجا گیر میاد والا .
با رضایت الوند به سمت خونه حرکت کردیم و تو کل مسیر یاسی در مورد ازدواجش با ایمان شیطنت میکرد و هربار با ارائه ی راه حلی از چطور راضی کردن ایمان حرف میزد ، معلوم بود که امروز زیادی خوشه .
الوند ماشین رو جلوی درب خونه متوقف کرد و یاسی و ایمان بلافاصله پیاده شدن اما تا من خواستم پیاده شم یاسی رو کرد سمت الوند : الوند خان یه زحمتی واستون داشتم ، این رامش ما میخواد بره امامزاده لطف میکنید تا جایی برسونینش ، حالا تا خود امامزاده م رسوندینش بد نیست بلکه رفتید اونجا و حاجت روا شدید بختتونم باز شد بده مگه در واقع هم فال هم تماشا .
الوند در حالیکه سعی میکرد نخنده رو کرد سمت یاسی : خودمم اونجا کار دارم خواستم فردا برم ولی امروز میرم .
-دیدید من چه باهوشم ، گفتم شمام حاجت داری حاجت یه پسره مجردم میشه چی ؟ یه زن خوشگل و خانم .
romangram.com | @romangram_com