#طلسم_شدگان_پارت_127


گیج و مبهم نگاهی به اطراف انداختم ، یاسی نگران روی سرم ایستاده بود .

سیلی محکمی روی صورتم ننشست ، سخت چشم باز کردم و گیج و مبهم چشم چرخاندم تو فضای اتاق ، یاسی نگران بالای سرم ایستاده بود و سعی داشت منو به خودم بیاره ، چشمای باز شدمو که دید نفس پرصدایی کشید .

-خواب میدیدی ؟

زیر لب زمزمه کردم : خواب ...اره خواب دیدم امید حالش خیلی بده .

ترسیده نگاهی به اطرافم انداختم : گوشیم کو؟

-میخوای چیکار ؟

-زنگ بزنم امید ، خیلی نگرانشم اصلاً احساس میکنم بلایی سرش اومده .

یاسمن دستهامو گرفت : اروم باش عزیزم اروم باش من همین حالا با امید حرف زدم چی هستی ؟ اتفاقا ً حالشم خیلی خوب بود اخه می گفت تو رو دیشب بعد از سال نو دیده میگفت اولین تبریک عیدش تو بودی .

لبخند سردی روی صورت عرق کردم نشست : یعنی بهش زنگ نزنم

- نه چه کاریه ؟ الانم دیگه داره لنگ ظهر میشه بیا بریم پایین الوند و دوستش میخوان برن سر مزار بابای الوند به فکرم رسید مام همراشون بریم .

پوزخندی رو لبم نقش بست قرار بود بریم سر خاک مردی که پدرمون قاتلش بود: اصلاً حوصله ندارم .

-مرگ من بیا دلم میخواد با ایمان بریم از این پسره خیلی خوشم میاد تصمیم گرفتم با ایمان ازدواج کنم از احسان علیخانی ام بهتره حداقل کجلی نداره و مو نکاشته .

-گفتم که نمیام .

-به خاطر من یعنی جونم برات مهم نیست .

در برابر قسم و لحن مظلومانه ش کم اوردم و تسلیم شده کمتر از نیم ساعت بعد تو ماشین الوند نشسته بودم در حالیکه مسیر رفتنمون به سمت ارامگاه بود ...یاسی کنار من و در سکوت رو به رو خیره شده بود و این سکوت این روزهاش کمی عجیب بود .

توی ارامگاه از ماشین پیاده شدم و پشت سر الوند و ایمان کنار یاسی قدم برداشتم ، درست روبه روی قبر پدر الوند ، ایمان اومد و کنارم ایستاد : حالتون خوبه ؟

برگشتم سمت ایمان که اروم کنارم ایستاده : دنیا خیلی بی وفاس ادم تو کار این دنیا میمونه یه نگاه به این قبر بنداز

سرمو چرخوندم به سمت قبری که ایمان اشاره کرده بود : طفلکی نوزده سال بیشتر نداشته اگه الان زنده بود با اکتساب شش سال زمان بیست و چهار بیست و پنج ساله بود


romangram.com | @romangram_com