#طلسم_شدگان_پارت_114
الوند مارو جلوی خونه پیاده کرد و به سمت مادرش برگشت : چیز دیگه ای لازم ندارید بخرم ؟
مینا خانم رو کرد سمت ما : شماها چیزی نمیخواین ؟
یاد روبان طلایی افتادم و رو کردم سمت الوند : اگه میشه واسه من چند متر روبان طلایی بخرید البته واسه تزیین هفت سین .
-پس شد ماهی و روبان ، چشم حتماً میخرم .
در برابر تواضعش لبخندی زدم و تشکر کردم ، با رفتن الوند ما هم به داخل خونه رفتیم .
-دخترا چی کار کردین با هفت سینتون .
با لبخند نگاه از شلوغی و درهم ریختگیه وسایل روی زمین گرفتم و به خاله چشم دوختم : فعلاً داریم فکر میکنیم چطور تزینشون کنیم .
-حداقل وسایلی رو انتخاب میکردید که تو هفت سینای اماده بودن تا کارتون راحتتر پیش میرفتد.
مینا خانم که متوجه ی سردرگمی ام شده بود با تاسف سری تکان داد : فکر کنم اخرشم مجبوریم بریم هفت سینِ اماده بخریم ، کاش همون دیروز یه دونه خریده بودیم .
یاسی معترض رو کرد سمت میناخانم : اگه اقا پسر شمام همون دیروز روبان و خریده بود الان کلی جلو بودیم .
-هی بهونه بیارین .
الوند دیروز رو دست خالی به خونه اومد و قول داد امروز حتماً روبان و ماهی بخره ، اکلیل های طلایی رو توی بشقابی ریختم و رو کردم سمت خاله : خاله جون اگه شمام میومدین کمکمون تا حالا کلی جلو بودیم .
صدای یاالله گفتن شخصی ، باعث شد خاله قبل از اینکه لب باز کنه چشم مار برداره و با اشتیاق نگاهش رو به راهرو بدوزه ، خوشحال به سمت راهرو حرکت کرد ، صدای خوش و بش خاله و مرد ناشناس به وضوح به پذیرایی جایی که ما نشسته بودیم می رسید ، خاله دست در دست شخصی که حالا در تیررس نگامون قرار داشت وارد پذیرایی شد ، با دیدن رامبد از جا بلند شدیم و مینا خانم به سمت راکبد قدم تند کرد و مشتاقانه در اغوشش کشید .رامبد چند قدمی از خاله فاصله گرفته و به سمت ما اومد ، تخم مرف پلاستیکیه توی دستم رو روی زمین گذاشتم و دوباره بلند شدم ، روسریمو جلوتر کشیدم ، یاد رامبد روز اول باعث شد کمی معذب باشیم اما برخلاف انتظار ما رامبد خیلی راحت و صمیمی برخورد کرد .
-به به سلام دخترخاله های گل .
ابروهام از شدت تعجب بالا رفت و نگاهی به یاسی انداختم ، چهره ی اونم دست کمی از من نداشت : ایا الان من زیادی زیبام که شما دو بانوی دخترخاله از دیدنم شگفت زده شدید ؟
یاسمن قبل از من به خودش اومد : ایا شما همون ادمی هستید که ما قبلاً دیده بودیم ؟
رامید کمی سرش رو خاروند : والا قبلاً بابام کلی سفارش کرده بود جلو شما مودب باشم و منم بچه ی خوبی ام گفتم اگه بی ادبی کنم جلو غریبه ها بابام گوشمو میپیچونه ؛ اخ من اگه اون روز میدونستم شماها دخترخاله های گمشده مین ...تازه عجله م داشتم و گرنه ...
یاسی دستاشو بالا اورد : استپ استپ ...چی داری واسه خودت میگی اولاً تو اونروز خودتو گرفته بودی عجله ای در کار نبود ، دوماً ما گم نشده بودیم ...
یاسی بلافاصله دستاشو پایین اورد و دست به سینه با لبخندی ابروهاشو بالا داد
romangram.com | @romangram_com