#طلسم_شدگان_پارت_113
-با نهایت خواهش میکنم ما اینیم دیگه باهوش .
از ذهنم گذشت سبزه رو هم باید تزیین کنیم ، اونم با روبان ،کاش روبان طلایی هم بخرم ، حتماً تو تزیین وسایل به کارم میومد .
بعد از خوردن بستنی خاله و مینا خانم کمی طول مغازه های خیابان ...را گشتند و برای خرید سمنو و سبزه جلوی یکی از دست فروشها توقف کردند ، نگاه از دیگهای بزرگ سمنو گرفتم و به همراه یاسی به سمت دستفروشی که ادمکهای عمو نوروز میفروخت رفتیم ، با بلند شدن زنگ گوشی الوند توجهم به عقب و جایی که الوند ایستاده بود جلب شد ، الوند نگاه کوتاهی به صفحه ی
گوشی و سپس به مادرش انداخت و بلافاصله گوشیش رو جواب داد ، زیر چشمی حواسش به ما بود و سعی داست با قدمهایی بلند از ما دور شه ، پر واضح بود که تمایلی نداره صداش رو بشنویم اما با اینحال چند کلمه نا مفهموم به گوشم رسید .
«
-واقعاً ! اما چی؟ از کسی اطلاعات گرفتید ؟
-نه نه فقط باید مطمئن شم اطلاعاتتون ...
»
و اونقدر دور شد که دیگه صدایی به گوش ما نرسه ، با تموم شدن کار خانمها الوند هم تلفن رو قطع کرد و به کنار ما اومد ،.نگاه من از الوند روس سبزه ی ماش تو دست خاله چرخید .
- مامان من واسم کاری پیش اومده باید فوراً برم .
مینا خانم نگران پرسبد : کجا ؟
الوند سعی کرد ارومتر صحبت کنه اما مشخص بود اروم و قرار نداره : مسئله ای نیست ، یه قرار با دوستمه .
-تو برو ما خودمون میریم .
-نمیشه مامان می رسونمتون .
-اخه ماهی نخریدیم .
-خودم برگشتم تو راه میخرم .
سوار ماشیبن الوند شدیم ، یاسی اروم گفت : حیف شد اومدیم خونه خرید خوبی بود .
سرم رو به نشانه موافقت تکون دادم و تا رسیدن به خونه چشمامو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم .
romangram.com | @romangram_com