#طلسم_شدگان_پارت_115


-فکر کنم تو خیلی زبونت درازه ، حیف تازه رسیدم وگرنه جواب تو استین دارم ..

-اره جون خودت .

-برمیگردم جوابتو میدم .

یاسمن پر رو زل تو چشماش : کجا ؟

-خونه ی اقای شجاع .

-اَه...چه تکراری ، ببین الان ما همه داریم سفره ی هفت سین میچینیم جز خاله جانمان که از قضا مامان شماس ، حالا که ایشون نمیتونن ما رو کمک کنن این وظیفه ی کیه ؟

رامبد پرروتر از یاسی چشم از چشم یاسی برنداشت : کی؟

-پسرش دیگه ، هر چند پسرا سلیقه ندارن و کاری از دستشون ساخته نیست ..

-ممنون ولی من گوشام دراز نیست ..ترجیح میدم بد سلیقه به نظر بیام .

خنده م گرفته بود از اعتماد به نفس رامبد ، مشخص بود که در برابر یاسی کم نمیاره ، خاله با لبخند نزدیکتر اومد و کنار پسرش قرار گرفت : خب پسرم چی میشه کمک کنی ، به خاطر من ..

لحن خاله ملتمسانه بود و همین باعث شد رامبد دستش رو به علامت تسلیم بالا بیاره : باشه مامان به خاطر شما ولی من دخترا رو میشناسم الان مثل چی از من کار میکشن .

خاله رو کرد سمت ما : دخترا فکر کنید رامبد منم کار زیادی بهش ندید حواسم به پسرم هست .

یاسی پقی زد زیر خنده : اخه خاله کجای این مرد شبیه شماست .

مینا خانم که مثل من بیشتر در سکوت مکالمه ها رو شنود میکرد به حرف اومد : رامبد جان بیا خودم هواتو دارم .

رامبد وسایلش رو به اتاق برد و خیلی زود به جمع ما بر گشت ، با دیدن کوزه ها و سایر وسایل لبخند پر رنگی زد : حالا قراره با این ات و اشغالا چیکار کنیم .

-اینا اشغال نیستن

سکوت کرده بودم و معذب بودم چی صداش بزنم که در تصمیمی از لفظ پسر خاله استفاده کردم : پسرخاله ، قراره یه هفت سین خوشگل ازشون درست شه .

رامبد اینبار قهقهه زد : ببینیم و تعریف کنیم .


romangram.com | @romangram_com