#تولد_نفرین_ها_پارت_176
منو الکساندر تو قبرستون رویه نیمکت نشسته بودیم ودستای همو گرفته بودیم وبه ماه نگاه میکردیم با دستم انگشتر عنکبوت رو حس کردم...الکساندر این چند وقت مشغول تهیه وسایل مورد نیازش از قبیل تابوت...وکلی چیزای دیگه شد حالا دیگه خدمتکار تپل خونشونم راز الکساندر رو میدونست وباهاش کنار امده بود...
_الکساندر؟
الکساندر:هوم؟
_فکر میکنی...اخرش خوب تموم شد؟
الکساندر:هم نه هم اره
_چطور؟
الکساندر:خودت که میدونی بد بخاطر اینکه من دیگه نمیتونم روزا با تو باشم...وخب...خوب اینکه هنوز با تو ام
_منم خوشحالم
الکساندر:تو چرا؟
_یک اینکه با تو ام...دو اینکه دیگه به کسی اسیب نمیرسونم یه انسانم
الکساندر:اره
یکدفعه الکساندر برگشت وپشتمون رو نگاه کرد
romangram.com | @romangram_com