#تولد_نفرین_ها_پارت_177
_چیه؟چی شده؟
الکساندر:یه چیزی حس میکنم
اون بلند شد وبه سمت اون قسمت قبرستون که درختای بلندی داشت رفت منم پشت سرش اروم رفتم ودستشو گرفتم...
الکساندر:این...
رفتم جلو از چیزی که میدیدم وحشت کردم...4تا تابوت کنار هم توی زمین فرو رفته بودن ودراشون باز بود...الکساندر رو یکیش دولا شد ویه عروسک چوبی پادشاه رو اورد بیرون...واروم زمزمه کرد...
_کلودیه.....
پایان..
romangram.com | @romangram_com