#تنهایی_رها_پارت_216


-ممنون همچنین

به طرف من چرخید ودستشو رو شونه ام انداخت

-خب رهای گلم هم گروهیتو معرفی نمی کنی

چشمامو بستمو با خنده سرمو تکون دادم دستمو به طرف محمد گرفتم

- ایشون هستن آقا محمد

سعید سرشو به سمت بالا و پایین تکان داد وخطاب به محمد گفت :

-ممنون تواین مدت خواهر مارو تحمل کردی

وبعد خندید با چشمای گشاد شده بهش خیره شدم

-اِ داداشییی

همه خندیدن ولی محمد جواب داد

- اتفاقا همکاری با خواهر شما برای من باعث افتخار بود

ازجواب محمد غرق لذت شدم جعبه ی شکلاتو باز کردم وبه بچه ها تعارف کردم وگلهارو روی میزی که در دست رس بود گذاشتم ..دلم نمی خواست ازسعید جدا بشم وهمچنان دستشو گرفته بودم همه ی تابلوهارو نشونش دادم با چه ذوق وشوری ...نگاه های محمد وخوب حس می کردم به این نتیجه رسیدم که حرف نسیم درست بوده ولی به روی خودم نمی آوروم ی جورای خودمو گول میزدم ...مشغول صحبت با محمد ودادشی بودم که بهنام محمدو صدازد

-محمد بیا مهمون داری

محمدبااجازه ای گفت وازما دور شد ..سعید لبخندی زد

-رها پسر خوبی به نظر می رسه

-آره تواین مدت ازش بدی ندیدم خیلی هوامو داره وازحریمش تجاوز نکرده


romangram.com | @romangram_com