#تنهایی_رها_پارت_217
دستامو فشرد
-پس رها جان دیدی همه ی مردا بد نیستن بیاو عشق امینو ازدلت بیرون کن می دونم سخته ولی به اراده ی توایمان دارم
وقتی محمد با مهمانش نمایان شد قلبم ازتپش ایستاد چطور ممکنه ؟
امین با ی دست گل بزرگ وی جعبه شکلات همراهش به مانزدیک شد ..
خدایا به من رحم کن پس نیفتم دستم که بین دست سعید بود شروع به لرزیدن کرد تند سرشو به طرفم چرخوند
-رها چته چرا میلرزی گلم ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم
سرمو تکون دادم
-نه به خاطر حرف تو نیست
-پس چته عزیزم درد داری رها
-به خودم مسلط شدم
-نه داداشی خوبم
محمد همراه امین به ما نزدیک شدن ومحمد معرفی کرد
چهره ی امین عادی بود انگار ازدیدن من شوکه نشده اینقدر که من شدم
خاک برسرم که اینقدر ضعیفم با معرفی محمد به خودم آمدم ..بی اختیار دست سعیدو فشار دادم که برادرانه تحمل کرد
-ایشون دکتر سلیم پور هستن ازدوستان صمیمی بنده
امین جواب داد
romangram.com | @romangram_com