#تنهایی_رها_پارت_214
- چه خوب باشه بریم
لبخندی زد وراه افتاد اونروز با وجود محمد برام شیرین شد ازدیدن این همه هنر ایرانی به وجد آمدم ومثل بچه ها ذوق می کردم ومحمد تمام مدت بالبخند دنبالم حرکت می کرد
باید سعی کنم امین و فراموش کنم تا زندگیم حالت عادی پیدا کنه هنوزبرای ی عشق جدید آماده نیستم پس جانب احتیاطو نسبت به محمد درنظر می گرفتم
با تلاش بی وقفه همه ی گروه های برای نمایشگاه آماده شدیم تابلوها ونقاشیها توسط پسرها نصب شد روز افتتاح رسید ازقبل به سعید گفته بودم دادشم با میل قبول کرد به گفته ی خودش بیشتر مایل بود محمدو ازنزدیک ببینه همراه استاد محسنی وخانواده با ی دست گل رز ارغوانی ونرگس شیراز ازراه رسید مشغول بحث سر نقاشی آبرنگم با بچه ها بودم محمد هم کنارما بود که سعیدو دیدم چنان با ذوق دویدم بغلش کردم که همه با دهان بازو چشمهای گشاد شده به ما خیره شدن
- وای عشق من سلام
همین یک کلمه کافی بود همه ی نگاهها به ما جلب بشه پریدم دستامو حلقه کروم دور گردنش وهمو بوسیدم دادشم بادست آزادش کمرم وگرفت دم گوشم گفت
-رها جان همه نگاه می کنن ول کن عزیزم
صاف ایستادمو با لبخند گشاداطرافو دید زدم عمو محسنی وخانوادش با رفتار من آشنابودن سلام دادم
-سلام
عموبا لبخند همیشگیش جواب داد
- سلام دخترم
خاله بالبخندی شیرین جویای حالم شد
-سلام رها جان خوبی دخترم خسته نباشی
دسته گل سعیدو تودستم جابجا کردم
-سلام خاله جون لطف کردید خوش آمدید
romangram.com | @romangram_com