#تنهایی_رها_پارت_206
جلو رفتمو نشستم کارت پستالهای ریخته شده رو جمع کردم چندتا ازجعبه های گران قیمت آبرنگ شکسته بود خطاب به بهزاد گفتم
-آقا بهزاد ببخشید هرچقدر خسارت ایناشده پرداخت می کنم
بهزاد لبخندی زد و ازمن گرفتشون
-نه بابا این چه حرفیه
محمد اخمی ب پیشونی داشت بلند شد یکی ازقفسه هارو سرجاش فیکس کرد
- شما چرا مگه شما مقصر بودید ؟
لبمو گزیدم
-آخه به خاطر من ...
اجازه ادامه حرف به من نداد
- فراموش کن
با تمام خجالتم کمک کردم اونجارو مرتب کنن درپایان وسایل مورد نیازمونو برداشتیم
می خواستم حساب کنم که محمد مانع شد ازبهزاد عذر خواهی کردم وهمراه محمد راهی شدیدم بین مسیر فضای ماشینو سکوت گرفته بود نمی دونم محمد به چی فکرمیکنه ..ازاینکه فکربدی در موردم بکنه در عذاب بودم ...سرمو به طرف خیابان چرخوندم به مغازه ها وعابران پیاده نگاه می کردم
-رها ؟
سرمو به طرفش چرخوندم ..خیلی راحت اسمو صدا می کرد ولی من هنوز آقا رو کناراسمش حفظ می کردم سرمو به طرفش چرخوندم
- بله
همین طور که رانندگی می کرد وحواسش به رانندگیش بود نگاه کوتاهی به من انداخت
romangram.com | @romangram_com