#تنهایی_رها_پارت_207

-بهش فکر نکن

سرمو به طرفین چرخوندم

-به چی ؟

- به اون مزاحما.. ازاین جور آدمای بی تربیت زیاد پیدا میشن نباید فکرتو مشغولشون کنی فراموش کن

ته دلم آروم گرفت بااین حرفش یعنی فکربد درموردم نداره

لبخندی بالبان بسته زدم

- بابت کمکتون ممنونم

تک خنده ای کرد ویقه ای لباسش که دکمه هاش کنده شد بود و جمع کرد زیب کاپشنشو بالا کشید ..

-خواهش می کنم

کنار خیابون پارک کرد متعجب نگاهش کردم جواب نگاهمو داد

- ازاینجا باید بریم دانشگاه با این لباس قشنگ که نمی تونم برم پیاده شو بریم لباس بخرم

لبمو باز ازخجالت گزیدم بدون حرف قبل از محمد پیاده شدم

ایستادم که پیاده شه با دوقدم به حالت دو ماشینو از جلو دور زدو کنارم ایستاد

-خب بریم بانووو

باز من بودم سرخ شدم ازخجالت

وارد مغازه ی نسبتا بزرگی شدیم بعداز خوش وبش با مغازه دار شروع به گشتن بین رگالهای لباس کردیم محمد چند قدم جلوی من بود ژاکت سورمه ای با یقه ی هفتی توجهمو جلب کرد بی اختیار دستمو جلو بردمو لباسو بیرون کشیدم وزیرروش کردم ...جفت این لباسو تن امین دیده بودم غم عظیمی باز قلب بیمارمو به چنگ گرفت

-قشنگه

romangram.com | @romangram_com