#تنهایی_رها_پارت_205
-اوووراست میگی ببین چه جیگریه ..
ازوقاحتشون ترسیدم ته دلم خالی شد الانه آبروم پیش محمد بره خودمو عقب کشیدم که فاصله بگیرم که یکیشون مچمو گرفت
-ای جانم چه نازیم داره
دهنمو باز کردم که جیغ بزنم که یهو پسره دومتر پرت شد اونورو خورد به قفسه ها وتمام وسایلشون ریخت روسرش ازترس چمشممو بسته بودم مثل بید به لرزه افتادم
صدای محمد وشنیدم که فریاد میزد
-داری چه غلطی میکنی عوضی
چشمامو بازکردم دیدم افتاده به جون اونی که دستمو گرفته با مشت به سرصورتش می کوبید اونم فقط دستو پامیزد اونیکی پسر ازپشت با مشت ولقد به محمد میزد که چرخید طرفش وانم نقش زمین کرد بهزادهم به کمک محمد آمدو ازخجالت هردوشون درآمدند ازترس پشتمو به یکی از قفسه ها چسبوندمو باچشمهای پرازترس وگریه نگزاه دعواشون بودم بلاخره با بیرون انداختن اون دو مزاحم دعوا ختم شد محمد با گوشه ی لب خونی ولباسش از شلوارش بیرون امده ودکمه هاش کنده شده بود خودشو به من رسوند
-رها خوبی نترس چرا گیره می کنی ؟
لبام میلرزید باچشمهای تار شده ازاشک بهش خیره شدم باورم نمی شد اینقدر غیرتی باشه
دستمالی وازجیبش بیرون کشیدو به طرفم گرفت
-بگیر اشکاتو پاک کن بسه رفتن دیگه
دستمالو گرفتم وبه طرفش دراز کرد
-نمی ..نمی خوام خون وپاک کن
چشماشو گشادکرد نگاهش توصورتم چرخید دستمالو گرفت وگوشه ی لبشو پاک کرد ولی همچنان نگاهش تو چشمای من قفل بود ..سرمو پایین انداختم
-بخشید ..
بهزاد مشغول جمع کردن قفسه ها شد کلی خسارت دیده بود اشکامو با پشت دست پس زدم ازخجالت در حال ذوب شدن بودم محمد به طرف بهزاد رفت ودرحال جمع کردن قلموها بود
-تقصیر تو نبود اون بیشعودا مقصرن که فکر کردن می تونن به هر دختری که رسیدن بهش بی احترامی کنن..
romangram.com | @romangram_com