#تا_آسمان_پارت_616
تردید را کنار گذاشت و سرش را بالا گرفت׃میخوام طرحمو شروع کنم... توبیمارستان... دوسال دوره ی عملی دارم.... که باید بگذرونمش... مدرکم تکمیل نشده...
از بالای چشم او را برانداز کرد. صورتش آرام بود. بر خلاف اغلب اوقات که هیچ حسی بروز نمیداد.
_البته نمیدونم چند ماهشو میتونم اینجا باشم ولی خوب پس فردا میرمو کامل در موردش میپرسم...دانشگاه که نذاشتی برم... منم گفتم باشه ولی اینجوری نمیتونم دووم بیارم...
میخوام این مدتو سرم گرم باشه نفسی گرفت. دهانش چه زود خشک شده بود.
مهرادبا اخم و دست به سینه زل زده بود به صفحه ی چوبی میز.
_امیدوارم دیگه تو این یه مورد نه نیاری چون...
مهراد بود که بالاخره سرش رابلند کرد و سکوتش را شکست:مطمئنی میتونی محیط بیمارستانو تحمل کنی...?
خواست بگوید از تحمل تو که بهتره ولی زبانش را کوتاه کرد.
مهراد صاف چشم دوخته بود توی چشمهایش׃به خاطر میگرنت میگم... چون شنیدم اونایی که این مشکلو دارن رو بوهاحساسنو و تو فضاهایی مثل بیمارستان کار کردن براشون سخته.
شنیده بود?از کی شنیده بود مثلا?
جفت شانه های عریضش رفت بالا:اگه بخوای میتونم طرحتو برات بخرم....خیلیها این کارو کردن.... مشکلی نیست.. بپرس ببین شرایطش چه جوریه...
چشمهایش را دوخته بود به برگ قرمز رنگ وسط مستطیل روی تی شرتش:دستت درد نکنه....ولی دوست دارم برم تو محیط کار... پرستاریو دوست داشتم که انتخابش کردم....
romangram.com | @romangram_com