#تا_آسمان_پارت_615

مشتش را گرفت جلوی لبهایش׃نمیخواستم بخندم .... ولی یه بند شروع کردی به حرف زدن ... قیافت....

مهراد نشاندش روی صندلی و لب تاب را بست. هنوز مچش را نگه داشته بود.میترسیدمثلا فرار کند?

_قیافم چی?

چشمهای مهراد چرخید و ثانیه ای کوتاه ماند رویش׃هیچی!

ژست نشستنش را دوست داشت. همانی که شانه هایش میرفت بالا و سرش کج میشد.

همانی که دستهایش را قفل میکرد روی میز و زل میزد صاف وسط چشمهایش.

_میشنوم!

با دقت نگاهش کرد. نه پوزخندی داشت. نه دیگر از لبخند خبری بود. دوباره ابروهایش گره خورده بود. پس جدی بود.

_گفتی میخوای در مورد موضوعی حرف بزنی.

انگشتانش باز شد׃خوب?

لعنتی توی دلش فرستاد. خوش اخلاقی اش هم مضطربش میکرد. خنده های خاموشش هم استرس میداد.

برای اینطور رو در رو حرف زدن.. برای این صحبت دو نفره ی عاری از جنگ وتنش... برای این آرامش نو ظهور بیشتر از هر وقت دیگری به انرژی و تمرکز نیازداشت.


romangram.com | @romangram_com