#تا_آسمان_پارت_595

_هفته ای یه بار آب بریزی پاشون کافیه...

روی پا نشست و دقیق شد روی برگهای سرزنده و جوانه ها ی تازه اشان. نفس راحتی کشید׃گرفتن....

با انگشت برگهای قرمزکاکتوس محبوبش را لمس کرد׃میگم مادر جون یعنی باید پنج سال صبر کنم تا این قرمزه گل بده?

_پس چی.... پنج سال صبر میکنی...شب و روز میشمری و در عوض وقتی گل وا کردبه خودت افتخار میکنی و مزد صبرتو میگیری...از دیدنش لذت میبری هر چند که عمرش یه روزه اما زیبائیش به قدری هست که بخوای برای دوباره دیدنش پنج سال دیگه هم انتظاربکشی...با غبون باید صبور باشه مادر جون...

بلند بلند خندید׃حالا شدم باغبون?

_آره .... یه باغبون ملوس و خوردنی.

غش غش خنده های خودش با خنده های پر صدای حاج خانوم همراه شد.

خداحافظی کرد و تلفن را چسباند به سینه وزل زد به گلدانها. شش تا گلدان سرامیکی چها ر گوش هر کدام یک رنگ.

انصافا سلیقه اش به عنوان یک مرد خوب بود.

کمی آب ریخت پای هر کدامشان. دستهایش را گذاشت روی زانو و چانه اش را روی آن .گوشی روی سینه اش که لرزید ایستاد.

با دیدن اسم او اخمهایش رفت توی هم:نمیدونم این دفه چه نقشه ای برام کشیدی که افتادی به هول و ولا وراه به راه زنگ میزنی. فقط خدا کنه حدسم در موردت اشتباه باشه.... خدا کنه مهراد...فقط خدا کنه.

از ظهر روز قبل.... درست از لحظه ای که مهراد از کیش بر گشته بود خودش راحبس کرده بود توی اتاق.


romangram.com | @romangram_com