#تا_آسمان_پارت_596
مهراد هم دوبار آمده بود تا پشت در اتاقش. یک بار تقه زده و بار آخر صدایش کرده بود .حالا هم که هی تماس پشت تماس.
چشمهایش را با قاطعیت دوخت به صفحه ,آنقدر که خاموش شد.
گوشی را توی مشتش فشرد و رفت توی اتاق.
پوزخند تنها واکنشش به لرزش دوباره ی گوشی بود:اونقدر زنگ بزن تا جونت دربیاد... تا وقتی ندونم چی تو سرته.... تا وقتی نفهمم نیت واقعیت چیه وضع همینه که هست.
تن سستش چسبید به دیوار راه رو وقتی که پیام او با لا ی صفحه نشست.
_نمیخوای جواب بدی.?
کمرش داشت سر میخورد پای دیوار. هیچ توجیهی برای این تپش قلب نداشت. هیچ توجیهی, وقتی که حتی دست و پاهایش هم اینطور وارفته بود.
پیام بعدی اش به فاصله ی چند ثانیه رسید׃باشه.....حق با توئه!
قطره ی اشکش چکید روی صفحه׃داری...چه بلایی... سرم...میاری مهراد?
***
انگشتش از روی زنگ پائین نیامده بود که صدای خنده ی حدید آمد׃قرار بود ساعت
شیش بیای الان هفت و نیمه... دیر اومدی با با رفت.
romangram.com | @romangram_com